غزل شمارهٔ 392

شاعر: عطار

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 27

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
اشک ریز آمدم چو ابر بهار
1
اشک ریز آمدم چو ابر بهار
ساقیا هین بیا و باده بیار
2
توبهٔ من درست نیست خموش
وز من دلشکسته دست بدار
3
جام درده پیاپی ای ساقی
تا کنم جان خویش بر تو نثار
4
تا که جامی تهی کنم در عشق
پر برآرم ز خون دیده کنار
5
در ره عشق چون فلک هر روز
کار گیرم ز سر زهی سر و کار
6
منم و دردیی و درد دلی
دردی و درد هر دو با هم یار
7
سر فرو برده‌ای درین گلخن
فارغ از توبه و ز استغفار
8
درس عشاق گفته در بن دیر
پای منبر نهاده بر سر دار
9
فانی و باقیم و هیچ و همه
روح محضیم و صورت دیوار
10
ساقیا گر برآرم از دل دم
ز دم من برآید از تو دمار
11
بادهٔ ما ز جام دیگر ده
که نه مستیم ما و نه هشیار
12
موضع عاشقان بی سر و بن
هست بالای کعبه و خمار
13
گر برآرند یک نفس بی دوست
دلق و تسبیحشان شود زنار
14
ما همه کشتگان این راهیم
سیر گشته ز جان قلندروار
15
مست عشقیم و روی آورده
در رهی دور و عقبه‌ای دشوار
16
زاد ما مانده مرکب افتاده
وادییی تیره و رهی پر خار
17
بی نهایت رهی که هر ساعت
کشتهٔ اوست صد هزار هزار
18
چون بدین ره بسی فرو رفتیم
باز ماندیم آخر از رفتار
19
گه به پهلوی عجز می‌گشتیم
گه به سر می‌شدیم چون پرگار
20
آخر از گوشه‌ای منادی خاست
کای فروماندگان بی‌مقدار
21
آنچه جستید در گلیم شماست
لیس فی الدار غیرکم دیار
22
این چنین وادیی به پای تو نیست
سر خود گیر و رفتی ای عطار

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چیست هستی به آن‌همه آزار؟

گل چشمی و ناز صد مژه خار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1666

خاک ما نامه‌ها به جانب یار

می‌نویسد ولی به خط غبار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1667

در هوس‌گاه عالم بیکار

اگرت ناخنیست، سر می‌خار

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1668

خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت: اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار؟ هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم.

کار بی اختیار خواجه مکن

جامیبهارستانروضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)بخش 33

از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود، در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود، دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد.

آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت، بخورد پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست؟ گفت: آنچه دیدی.

جامیبهارستانروضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)بخش 6

چیست آن شاهد سفید عذار

رو برهنه روان به هر بازار

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 15

عقد دینارها که از کف جود

کرد شاه جهان پناه نثار

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 27

شمت برقا یلوح للاسرار

کاد یمحو بریقه الانوار

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 244

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 54 - بر رخش «زلف» عاشق است چو من

دور ماند از سرای خویش و تبار

نسری ساخت بر سر کهسار

رودکیمثنوی‌هاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 8

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور