صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
  4. »بخش 37 - التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق

بخش 37 - التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود مردی مُعیل بس رنجور

شده از عمر و عیش خویش نفور

22

مرد را ده عیال و کسب قلیل

گشت بیچاره زار مرد معیل

33

از عیال و طفول رخ برتافت

به دگر ناحیت سبک بشتافت

44

وآن عیالان به شهر دربگذاشت

راحت خویشتن در آن پنداشت

55

به سر چاهساری آمد مرد

بخت بنگر که با معیل چه کرد

66

دید مردی نشسته بر سر چاه

دلو با حبل برنهاده به راه

77

مرغکی بس ضعیف و بس کوچک

که ز گنجشک بود او ده یک

88

گفت مردا سبک بکن کاری

تا برآید مگرت بازاری

99

از من ای خواجه صد درم بستان

مرغ را زآب تشنگی بنشان

1010

دلو و حبل اینک و چهی پر ز آب

آب ده مرغ را سبک بشتاب

1111

مرد گفتا که بخت روی نمود

به از این کار خود نخواهد بود

1212

به یکی دلو سیر گردد مرغ

صد درم مر مرا شود آمرغ

1313

دلو بگرفت و رفت زی سرِ چاه

خود ز سرِّ فلک نبود آگاه

1414

تا به گاه زوال آب کشید

مرغ سیری از آب هیچ ندید

1515

خسته شد مرد و گفت چتوان بود

که تن من در این عنا فرسود

1616

مر ورا گفت مرد کای نادان

امتحان توام من از یزدان

1717

تو مر این مرغ را ز چاه پر آب

نتوانی ز آب داد اسباب

1818

ده عیال ضعیف چون داری

طفل را خیر خیر بگذاری

1919

رازقم من تو در میان سببی

پس چرا با فغان و با شغبی

2020

رو سوی خانه باز شو بشتاب

کار اطفال خویش را دریاب

2121

من که روزی دهم توانایم

راه ارزاق بر تو بگشایم

2222

جان بدادم همی دهم روزی

در غم نان چرا تو دل سوزی

2323

جان بدادم دهمت نان هر دم

جان مدار از برای نان در غم

2424

زین هوسها چرا نگردی دور

چند دارد جهان ترا مغرور

2525

آن جهان در غرور نتوان یافت

نرسید آنکه سالها بشتافت

2626

حج مپندار گفت لبّیکی

جامه مفکن بر آتش از کیکی

2727

نه برِ اوستاد دین‌پرور

نه به بازار و نه برِ مادر

2828

پیش من قصّهٔ هنر برخوان

به کدامی تره‌ات نهم بر خوان

2929

نه بدینجات زر نه آنجا زور

نز پی گلشنی نه از پی گور

3030

با حریف دغا مباز ای کور

نبری زو نه از مجاهز عور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رفت زی روم و فدی از اسلام

تا شوند از جهاد نیکو نام

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 36 - التّمثیل فی صلابة طریق الاسلام

اگلی نظم

کودکی با حریف بی‌انصاف

گفت کای سر به سر دغا و خلاف

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 38 - حکایت در ظالم و مظلوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور