صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
  4. »بخش 3 - جوابها که با نفس کلّی گوید

بخش 3 - جوابها که با نفس کلّی گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

گفت من دست گرد لاهوتم

قائد و رهنمای ناسوتم

2

در جهانی که بخت جای منست

این جهان جمله زیر پای منست

3

اوّل خلق در جهان ماییم

نه همه جای چهره بنماییم

4

برِ نااهل و سفله کم گردیم

در جبلّت ز خلقها فردیم

5

نظر حق به ماست از همه خلق

خلقت ما جداست از همه خلق

6

تربتم گوهرست کانها را

موضعم مرجعست جانها را

7

من ز اقلیمی آمدم ایدر

چون قلم کرده پای تارک سر

8

آن زمین کاندر آن مبارک جاست

همچو خورشید آسمان شماست

9

سنگ او گوهرست و خاکش زر

بحر او انگبین و کُه عنبر

10

قصرهایی درو بلند و شگرف

پاک چون آتش و سپید چو برف

11

بامشان چون فلک مسیح پذیر

بومشان همچو نقطه قارون گیر

12

وآن گروهی که اندرین جایند

گوهرین سر زُمردین پایند

13

پل جیحونشان سرِ ظالم

وحش‌گه پایه‌شان دل عالم

14

سر بسان سران سرافرازان

قد چو اومید ابلهان یازان

15

همه مستغرق جمال قدم

فارغ از نقش عالم و آدم

16

گاوشان از برای دفع الم

نیزه‌بازی کند چو شیر علَم

17

کشورش روز و شب فزاینده

او و هرچ اندروست پاینده

18

همه از روی بی‌غمی جاوید

بی‌خبر همچو سایه و خورشید

19

اندران باغ هریکی زیشان

از برای قبول درویشان

20

صاحب صدره سدرهٔ ازلیست

مونس فاطمه جمال علی است

21

چه صفت گویم آن گُره را من

همه اندر یقین جان بی‌ظن

22

عندلیبان روضهٔ انسند

ساکنان حظیرهٔ قدسند

23

عالمی سر به سر بدیع‌الحال

نقش او رهنمای خیرالفال

24

بینی آن روضه را اگر خواهی

کنی از جان و دیده همراهی

25

بی‌عقوبت زمینش از ذل و غم

بی‌عفونت هوایش از تف و نم

26

من زمینش ز کوه و از گو دور

هم هواش از حوادث الجو دور

27

سنگ ریز و گیاش عالم و حی

حشرات زمینش خسرو و کی

28

هرچه در صحن او مکان دارد

تا به سنگ و کلوخ جان دارد

29

من ز درگاه خازن ملکوت

حجّتم در خزینهٔ ناسوت

30

گفتم آخر کجاست آن کشور

گفت کز کی و از کجا برتر

31

جای کی گویمش که شهر خدای

جای جانست و جان ندارد جای

32

این چنین نکته‌ها چو گفت مرا

خرد اندر بصر بخفت مرا

33

زانکه اندر جمال آن زیبا

مانده بودم چو نقش بر دیبا

34

اجل از دست آن لبِ خندان

سرِ انگشت مانده در دندان

35

چشم کز صورتش ندارد برخ

دیده زو برکشد دو کرگس چرخ

36

مرکبی کو به زیر ران دارد

آخر از راه کهکشان دارد

37

جان ما واله از جلالت او

مدرک کس نگشته حالت او

38

عشق در کوی غیب حالت او

صدق در راه دین مقالت او

39

هیچ بیهوده را بدو ره نیست

زانکه در خلقها چنو شه نیست

40

در و درگاه او چو مرئی نیست

مرو آنجا به جای خویش بایست

41

پیش درگاه او ز اهل هوس

مُل سوارست و گُل پیاده و بس

42

او امیریست کاندرین بنیاد

از پی عزّ شرع و دادن داد

43

بر درش لشکر هوس نبود

وز سوار و پیاده کس نبود

44

روح را کرده از جواهر نور

گوش و گردن چو گوش و گردن حور

45

پرده‌ها باشد از هدایت او

حرف و آواز در ولایت او

46

روز کوری ترا به خود پذرفت

کت در این لافگاه غرجه گرفت

47

تا نُبی و نَبی ز چون تو سقط

این درآمد به صورت آن در خط

48

جهل تو بهر قال و قیلی را

دحیه کردست جبرئیلی را

49

گرد این پیر گرد تا از چاه

پایت آرد ز چاه بر سرِ گاه

50

طفل کو بر گرد کسی گردد

تخم کو پرورد بسی گردد

51

زانکه از قوّت قوایم او

بهر جاوید نفس سایم او

52

کس چنود کم شنود در سلفوت

برزگر در مزارع ملکوت

53

جان من بهر این حدیث چو نوش

چشم بنهاده بر دریچهٔ گوش

54

نشدم سیر از آن سخن‌دان زیر

تشنه ز آب نمک نگردد سیر

55

جان ز دیدار دوست پروردن

هست چون شهد و گلشکر خوردن

56

معده از علم زان نگردد پست

که طعام و شره بود هم دست

57

گفتمش با تو روزگار خوش است

با تو خواهم که با تو کار خوش است

58

بی‌چنو پیر در جوانی خویش

که خورد بر ز زندگانی خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفتم ای ایزد سرشته ز نور

وی ز عکس رخ تو دیو چو حور

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 2 - صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید

اگلی نظم

لب چو بگشاد پیر فرزانه

سایه بیرون گریخت از خانه

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 4 - اندر صفت مرید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور