صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
  4. »بخش 59 - فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله

بخش 59 - فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

هست شهری بزرگ در حدِِ روم

باز بسیار اندر آن بر و بوم

22

نام آن شهر شهره فسطاطست

ساحلش تا به حد دمیاطست

33

اندرو مرغ خانگی نپرد

زانکه باز از هوا ورا شکرد

44

واندران شهر مرغ نگذارد

زآنکه در ساعتش بیوبارد

55

همچو فسطاط شد زمانه کنون

علما همچو مرغ ‌خوار و زبون

66

من به دست آوریدم این بالا

تا شوم ایمن از بدِ دنیا

77

گفت دانا که با تو اینجا کیست

بر سرِ کوهپایه حالت چیست

88

گفت زاهد که نفس من با من

هست روز و شب اندرین مسکن

99

گفت دانا که پس نکردی هیچ

بیهده راه زاهدان مپسیچ

1010

گفت زاهد که نفس دوخته‌اند

در من و زی ویم فروخته‌اند

1111

نتوانم ز وی جدا گشتن

چکنم چارهٔ رها گشتن

1212

گفت با زاهد آن ستوده حکیم

نفس افعالِ بد کند تعلیم

1313

گفت زاهد که من بساخته‌ام

زانکه من نفس را شناخته‌ام

1414

هست بیمار نفس و من چو طبیب

من‌کنم روز و شب ورا ترتیب

1515

به مداوای نفس مشغولم

زآنکه گوید همی که معلولم

1616

گه ورا قصد فصد فرمایم

اکحل از دیدگانش بگشایم

1717

چون تصعد کند فرو بارد

فصد تسکینی اندرو آرد

1818

گه ورا مُسهلی بفرمایم

علل از جسم او بپالایم

1919

حبّ دنیا و حقد و بغض و حسد

غل و غشش برون شود ز جسد

2020

گاه نهیش کنم من از شهوات

تا مگر باز ماند از لذّات

2121

از خورش خوی خویش باز کند

درِ شهوت به خود فراز کند

2222

قُوتش از باقلی دودانه کنم

خانه بر وی چو گورخانه کنم

2323

ساعتی نفس چون شود در خواب

من کنم یک دو رکعتی بشتاب

2424

پیش از آن کو ز خواب برخیزد

همچو بیمار در من آویزد

2525

یک دو رکعت بی او چو بگذارم

بعد از آن نفس گشت بیدارم

2626

مردِ دانا چو این سخن بشنید

جامه بر تن ز وجد آن بدرید

2727

گفت للّه درّک ای زاهد

بارک الله عمرک ای عابد

2828

این سخن جز ترا مسلّم نیست

ملک تو کم ز ملکت جم نیست

2929

هرچت امروز هست آرایش

دان که فردات باشد آلایش

3030

نیست آلوده کز گنه خیزد

آن کز اندوه آه و أه خیزد

3131

زن کند بهر میهمانی پاک

موی ابرو و موی رخ چالاک

3232

دل بدین‌جا غریب و نادانست

تا به بندِ چهار ارکانست

3333

خرد اینجا تهی کند جعبه

که تحرّی بد است در کعبه

3434

پیش کعبه مگر که بوالهوسی

بشنود علم سمت قبله بسی

3535

هرکه در کعبه با تحرّی مرد

زیرهٔ تر بسوی کرمان برد

3636

در سه زندان غل و حقد و حسد

عقل را بسته‌ای به بندِ جسد

3737

پنج حس کز چهار ارکانند

پنج غمّاز این سه زندانند

3838

دل شده محرم خزانهٔ راز

چکند ننگ مُنهی و غمّاز

3939

بی‌زبانان زبان او گویند

بی‌نشانان نشانِ او جویند

4040

هرچه جز دوست آتش اندر زن

آنگه از آب عشق سر بر زن

4141

که نه یارند و یار می‌بینی

همه زنهارخوار می‌بینی

4242

گلبن باغ خویشتن بینان

شده چون دُلم دُلم بدبینان

4343

نیک معلوم کن که در محشر

نشود هیچ حال خلق دگر

4444

پیشش آید هرآنچه بگزیند

هرچه زینجا برد همان بیند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زاهدی از میان قوم بتاخت

به سرِِ کوه رفت و صومعه ساخت

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 58 - فی صفة‌الزهد و الزّاهد

اگلی نظم

هرچه آن کدخدای دکاندار

سوی خانه فرستد از بازار

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 60 - قالَ النّبیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ: فرغ َاللهُ تَعالَی عَنِ الخلْقِ وَ الخُلْق وَ الاَجَلِ وَ الرِّزْقِ؛ التمثیل فی نَحْنُ قَسَمْنا

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور