صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
  4. »بخش 37 - اندر حب و محبت

بخش 37 - اندر حب و محبت

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

عاشقان سوی حضرتش سرمست

عقل در آستین و جان بر دست

22

تا چو سویش براقِ دل رانند

در رکابش همه برافشانند

33

جان و دل در رهش نثار کنند

خویشتن را از آن شمار کنند

44

عقل و جان را به نزد او چه خطر

دل و دین را فدا کنند و کفر

55

پردهٔ عاشقان رقیق‌ترست

نقش این پرده‌ها دقیق‌ترست

66

غالب عشق هست مغلوبش

خود ترا شرح داد مقلوبش

77

ابر چون زآفتاب دور شود

عالم عشق پر ز نور شود

88

کابر چون گبر مظلمست و کدر

آب در جمله نافعست و مُضر

99

اندکی زو حیات انسانست

باز بسیارش آفت جانست

1010

بس موحّد محب حضرت اوست

که محبت حجاب عزّت اوست

1111

بد نباشد محدّث تلقین

نیک باشد محب محنت‌بین

1212

در محبت نگر به تألیفش

زان همه محنت است تصحیفش

1313

ای محب جمال حضرت غیب

تا نجویی وصال طلعت غیب

1414

نکشی شربت ملاقاتش

نچشی لذّت مناجاتش

1515

پیش توحید او نه کهنه نه نوست

همه هیچ‌اند هیچ اوست که اوست

1616

چون یکی دانی و یکی گویی

به دو و سه و چهار چون پویی

1717

چون رهی کرد فخر و عار ترا

ای حدث با قِدم چه کار ترا

1818

با الف هست با و تا همراه

با و تا بت شمر الف الله

1919

دست و پایی همی زن اندر جوی

چون به دریا رسی ز جوی مگوی

2020

دست یازیست قالت تو هنوز

پای دامیست حالت تو هنوز

2121

شو به دریای داد و دین یک دم

تن برهنه چو گندم و آدم

2222

تا کند توبهٔ تو جمله قبول

تا نگردی دگر به گرد فضول

2323

تو هنوز از متابعی شیطان

توبه ناکرده کی بوی انسان

2424

تو حدیثی نفس مزن ز قِدم

ای ندانسته باز سر ز قَدم

2525

صد هزارت حجاب در راهست

همتت قاصرست و کوتاهست

2626

چون ترا بار داد بر درگاه

آرزو زو مخواه او را خواه

2727

چون خدایت به دوستی بگزید

چشم شوخ تو دیدنی همه دید

2828

تویی تو چو رخت برگیرد

رخت و تخت تو بخت برگیرد

2929

رنگیرد جهان عشق دویی

چه حدیث است از منی و تویی

3030

نیست در شرط اتحاد نکو

دعوی دوستی و پس تو و او

3131

بنده کی گردد آنکه باشد حُر

کی توان کرد ظرف پُر را پُر

3232

همه شو بر درش که در عالم

هرکه او جز همه بود همه کم

3333

چون رسیدی به بوس غمزهٔ یار

نوش نیشش شمار و خیری خار

3434

از پی زنگ آینهٔ دل حُر

لاست ناخن بُرای هستی بُر

3535

مشو از راه ناتوانستن

همچو کشتی به هر دم آبستن

3636

نیک و بد خوب و زشت یکسان گیر

هرچه دادت خدای در جان گیر

3737

نه عزازیل چون ز رحمن دید

رحمت و لعنه هر دو یکسان دید

3838

صورت آنکه هست بر درِ میر

بادبانی به دست و باد پذیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نه بپرسید کاهلی ز علی

چون شنید از زبان دل گسلی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 36 - تمثیل در بیداری

اگلی نظم

هرکه خواهد ولایت تجرید

وآنکه جوید هدایت توحید

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 38 - اندر تجرید گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور