صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 39 - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم

بخش 39 - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تا دل و دولتست و بینایی

جود و فرهنگ و هنگ و والایی

22

باد بر دولت دو عالم شاه

شاه و فرزند شاه دولتشاه

33

آنکه در روی اوست فرِّ ملوک

از پی جوی اوست جرّ ملوک

44

آن چو خورشید چرخ را در خورد

وآن چو بدر فلک سفر پرورد

55

از پی قهر خویش و بدخواهان

بندهٔ شاه و خواجهٔ شاهان

66

خامش و عادل و بهی چو ملک

هشتم هفت پادشاه فلک

77

رنج دیده چو یوسف از پس ناز

در غریبی و پادشا شده باز

88

چون سیاووش رفته زآفت نو

وآمده باز همچو کیخسرو

99

همچو یوسف به روز طفلی شاه

قهر پرورده گشته از پی گاه

1010

گرچه از غش نبود آلوده

بوتهٔ غربتش بپالوده

1111

بود شاه غریب همچون جم

بود خرد و بزرگ چون خاتم

1212

خرد جرم و بزرگ فرمان بود

راست چون خاتم سلیمان بود

1313

خرد بود و جهان فراوان دید

مردم دیده بود از آن آن دید

1414

مردم دیده بی‌نهان بینی

هم به خُردی کند جهان بینی

1515

نقطه‌ای نه و این جهان در وی

ذرّه‌ای نه و آسمان در وی

1616

عمر او اندک و خرد بسیار

همچو چشم خرد شده بیدار

1717

گرچه بسیار سال و مه نشمرد

نبود هیچ طفل بخرد خرد

1818

دیده از دیدهٔ پسندیده

همه کشور چو مردم دیده

1919

جرم او خُرد بود چون اکسیر

باز معنی بزرگ و قدر خطیر

2020

فکرت او به خشندی و به خشم

اندک و دوربین چو مردم چشم

2121

دولت از بهر میر دولتشاه

جامه از مهر کرد و خانه ز ماه

2222

فلک از بهر خدمت درِ اوی

گشته مانند تاج افسر اوی

2323

چون توانست بندگی کردن

پس بدانست بنده پروردن

2424

چون پیمبر به یثرب افتاده

آمده باز و مکه بگشاده

2525

بوده خوب و نسیب چون یوسف

هم به طفلی غریب چون یوسف

2626

مایهٔ روح صورت خوبش

او چو یوسف پدر چو یعقوبش

2727

از درون هم چراغ و هم مونس

وز برون هم شمامه هم مجلس

2828

بوده بحر کفایتش ز صفا

بوده برّ درایتش ز وفا

2929

آن یکی پُر جواهر احسان

وآن دگر پُر بواهر برهان

3030

روی و خویش چنان ملک دل ساز

خلق نیکوش منهی غمّاز

3131

از برون گرچه نعت خون دارد

مشک غمّاز اندرون دارد

3232

در کفش چون سنان کمر بندد

خون همی ریزد و همی خنند

3333

گر گریزد ز زشت و از نیکو

بوی خلش بگوید اینک او

3434

خلق او گویی از پی دل و دین

باد زد کاروان خلّخ و چین

3535

خلق او را که گویی از پی دل

بنده گل شد چو بردمید از گِل

3636

دلش از باغ آن جهانی به

خلقتش از آب زندگانی به

3737

عزم و حزمش ازل فریب چو صدق

خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق

3838

آخر از برگ سوسن و گلزار

بی‌نوا کی بُوَد نسیم بهار

3939

تا چو خورشید بر دو عالم تافت

هردو عالم به خدمتش بشتافت

4040

صفت شید در دو ابرو داشت

قوّت شیر در دو بازو داشت

4141

چشم دولت بدو شده است قریر

شاهی او همی کند تقریر

4242

اوست اکنون سلالهٔ شاهی

دولت او را گزیده همراهی

4343

زور و زر بهر خلق دار نبیل

گل نباشد به رنگ و بوی بخیل

4444

عقل او در سحرگه فضلا

آفتابیست در شبِ عقلا

4545

عدل او در ولایت تیمار

چون نسیم سحر به فصلِ بهار

4646

برگرفت از عطا و عدل و محل

گفت و گو از میان عمر و اجل

4747

لطف او هفت خوان اسرافیل

قهر او چار میخ عزرائیل

4848

دست رادش به جود پیوستن

فارغ است از گشادن و بستن

4949

پر گهر همچو گوش و گردن کان

آب ظرفش ز روی و موی چکان

5050

چون نماید به روح صورت راز

چون زند بر فلک به خشم آواز

5151

گرچه چشمست چرخ چون عبهر

گوش گردد همه چو سیسنبر

5252

چشم گوشست بهر آوازش

گوش چشم است از پی رازش

5353

گرچه با قامت کشیده رود

عقل در راه او به دیده رود

5454

ور ببیند جمال او را حور

از ریاض دل و حیاض حبور

5555

کند از بهر زینت جاهش

پرده داری خاک درگاهش

5656

خرد و جان و طبع در فرمان

این سه جوید همی ز عفوش امان

5757

تا چه فرماید آن سپهر سرور

چو گشاید ز روی پردهٔ نور

5858

بارهٔ بخت او چو رخش قدر

هرگز او در نیاید اندر سر

5959

گردن گردنان به طوق سخاش

خوش بود بسته بهر جود و عطاش

6060

فلکی گرد نیک و بد می‌گرد

چون شدی قطب گرد خود می‌گرد

6161

پدری کو چنین پسر دارد

جفت جان دیده‌ای به سر دارد

6262

هرکجا آفتاب و دُر باشد

در و بام از نظاره پر باشد

6363

ای امیر بلند پایه چو مهر

همره عمر تست دور سپهر

6464

نفخ صورست از تو جود و کرم

دست بذل تو کور و مرده درم

6565

ای بهی طلعت بهان فشان

وی قوی طالع قوی فرمان

6666

دست جود تو در شب دیجور

پایدارست تا به روز نشور

6767

زانکه تا خلق را خبر باشد

شام بر دشمنت سحر باشد

6868

منتهای بدی مَنی داند

برتری در فروتنی داند

6969

نخوتش هرچه کم به نیروتر

قدرتش هرچه بیش خوش خوتر

7070

همه رویش به عدل و دین باشد

در امارت عمارت این باشد

7171

دارد از یاد کرد منّت عار

اینت نیکی کن فرامش کار

7272

بذل او بر بگیر مقصور است

لفظ او از چنین کنم دور است

7373

بوسه جای سر و کله پایش

مرجع آفتاب و مه رایش

7474

خانهٔ اوست خانهٔ شاهی

خانهٔ مشتری بود ماهی

7575

بندگانند شاه و یزدان را

بنده‌تر پادشاه گیهان را

7676

شاه را چشم از او شده روشن

رام او شد زمانهٔ توسن

7777

این چنین ارج و این چنین تعظیم

برسد حکم او به هفت اقلیم

7878

جود او شکر را کند زنده

جاه او خلق را کند بنده

7979

باد هردم برای مقصودش

شکّر شُکر بر سرِ جودش

8080

یارب او را برای خوش نفسان

به قصارای آرزو برسان

8181

سخنی گفتم از ثنای امیر

آمد اکنون گه دعای وزیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عالمانت چو تیغ چیره زبان

عاملانت چو نیزه بسته میان

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 38 - فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه

اگلی نظم

چون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم) و همان گفتیم که مهتر عالم و سیّد کائنات «و سرور موجودات» صلّی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت «علی نفسک» و بعد از آن به مناقب و فضائل وزراء و اصحاب قلم و شمائل قضاة و ائمهٔ دین کثّرهم‌اللّٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جلّ ذکره درخواسته می‌آید تا مگر از جملهٔ این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللّٰه پسندیده آید و محلِّ قبول یابد که بدان یک بیت بندهٔ ضعیف با حکمای اوّلین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گوید:از کبر من آسمان سای شود

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 40 - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور