صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
  4. »بخش 27 - در حرص و شهوت و خشم گوید

بخش 27 - در حرص و شهوت و خشم گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بر سه نوع از ستور و دیو و ددست

سر و گردن یکی دو پا و دو دست

2

سگ و اسبست با تو در مسکن

آن گزنده‌ست و این دگر توسن

3

آن مروّض کن این مُعلّم کن

پس درآی و حدیث آدم کن

4

عمر دادی به مکر و شهوت و زور

چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور

5

با همه حسرت و فغان و غریو

پای عقلت ببسته‌اند سه دیو

6

با سه دیو ار ز آدمی یک دم

تو همان کن که دیو با آدم

7

آنکه بی‌رنگ زد ترا نیرنگ

در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ

8

داعی خیر و شر درون تواند

هر دو در نیک و بد زبون تواند

9

در ره خُلق خوب و سیرت زشت

هفت دوزخ تویی و هشت بهشت

10

همه مقصود آفرینش کون

تویی ای غافل از معونت و عون

11

وز درون تو هست از پی دین

صدهزار آسمان فزون و زمین

12

جز بهی جانت را بها ندهد

جز بدی تنت را ندا ندهد

13

خشم و شهوت به هرکجا خردست

سبب نفع نیک و دفع بدست

14

شهوت اسبست و خشم سگ در تن

معتدل دار هر دو را در فن

15

مه بیفزای هردو را مه بکاه

دار بر حدِّ اعتدال نگاه

16

زانکه داند کسی که رایض خوست

کانچه در سگ نکو در اسب نکوست

17

از پی نفع و دفع و قوّت و جاه

با تو شخم است و آرزو همراه

18

آنکه را خشم و آرزو نبود

در کیاست چنان نکو نبود

19

نرود جز که ابله و بدخوی

در سفر بی‌سلاح و بی‌نیروی

20

آدمی شد به میز عقل عزیز

نبود پای میز را تمییز

21

عقل و جان تو کدخدای تواند

چار طبع تو چارپای تواند

22

کدخدا را چو نیست یک مرکوب

گرچه رادست باشد او معیوب

23

چارپا را اگر نکو داری

عقبات مهیب بگذاری

24

ور نداری نکو، فتاده شوی

زود زود از دو خر پیاده شوی

25

پس تو مانند کدخدای مخسب

خیره بر پشت چارپای مخسب

26

چون تو با آفتاب و مه خویشی

سایه بر تو چرا کند پیشی

27

ور ترا هست ماه یاری ده

توزی از ماه دور داری به

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو به قوت خلیفه‌ای به گهر

قوّت خویش را به فعل آور

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 26 - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه

اگلی نظم

معرفت را شرف پناهِ شماست

مغفرت را علف گناه شماست

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 28 - در معنی آنکه عاقلان بی‌غم نباشند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور