صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
  4. »بخش 63 - التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

بخش 63 - التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

پسری داشت شیخ ناهموار

گنج پرداز و رنج نابردار

2

پیر روزی ز بهر نصح و نیاز

گشت راضی به صلح نان و پیاز

3

بر سر مجمع از سرِ آزار

گفت پورا سر از کبود برآر

4

رو چو زر بایدت سفیهی کن

ور سریت آرزو فقیهی کن

5

وز زر و سر همی بخواهی راست

مال و جان پدر بجمله تراست

6

تا ترا کسب و جای و جاه دهد

زانکه این صوفیی خدای دهد

7

او هدایت دهد تو جهد بکن

کار کن کار و بر میار سخن

8

جان ندید از جهان پر دردی

با تو جز نقد ناجوانمردی

9

با چنین نقد زیف و روی نه خوب

یوسفی کی فروشدت یعقوب

10

نرهد یک نصیبه‌جوی از نار

زانکه رشوت دهست رشوت خوار

11

تو به صفو و صفات صوفی باش

پوست کو کوفیی و کوفی باش

12

باش همچو چراغ در ماتم

مرگ با دلق و سوک هر سه بهم

13

پیش مردن بمیر تا برهی

ورنه مردی ازو به جان نجهی

14

همچنین باش در نقاب سرشت

تا نریزد جمالت آب بهشت

15

سوی اصل از سرای محنت و داغ

با لباس کبود رو چو چراغ

16

چون نداری مناهی اندر پیش

ز احتساب خرد بجو مندیش

17

مفلسی مایه ساز تا برهی

از بلاها و زشتی و تبهی

18

عاشقان آن زمان که رای آرند

هر دو عالم به زیر پای آرند

19

ملکوت این چنین گدایی را

جان دهند از پی رضایی را

20

هرکه برتر ز جان مکان دارد

خانه بر فرق فرقدان دارد

21

هرکه برتر ز جان مقر دارد

کی فرودش نهد چو بردارد

22

خویشتن را فدای یاران کن

کشت بیگانه پر ز باران کن

23

خود عباپوش و خز به یاران ده

جو تو خور گندمی به ایشان ده

24

سقری گرسنه‌ست بر گذرت

مال و جاهست هیزم سقرت

25

گرچه هستت چنین سقر در پیش

هیزم او مشو و زو مندیش

26

هیزم این سقر ز جاه بُوَد

وانچه داری به جاه چاه بُوَد

27

گرچه هستی کنون ز غفلت خوش

سرنگون در فتی در آن آتش

28

گرچه نمرود آتشی بر کرد

نه چو آتش علف نیافت نخورد

29

چون شنید او خطاب حق با نار

سرد و خوش طبع شد چو دانهٔ نار

30

زر نداری چه غم خوری ز امیر

خر نداری چه ترسی از خر گیر

31

ای فرومایگان شطّ قدم

وی فروماندگان بحرِ عدم

32

باش تا در رسد بهار شما

تا چه گلها دمد ز خار شما

33

دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل

تا چه آراید از عروس عمل

34

لیک آن ره ببین که داری پیش

از درِ نفس تا دَرِ دل خویش

35

هرکه از جاه خویش درماند

چوب ردّش به صدر حق راند

36

وان کسانی که مرد این راهند

از نهاد زمانه آگاهند

37

بنیوش این حدیث بی‌زرقی

دل منه بر فروغ هر برقی

38

صفت و حال صوفیان این است

راه دین این و صدق جان این است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صوفیی از عراق با خبری

به خراسان رسید زی دگری

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 62 - حکایت در حقیقت تصوّف

اگلی نظم

دست دین کن به علم و عدل قوی

چون سگ پای سوخته چه دوی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 64 - فی‌التفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور