صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 19 - در کفایت و رای پادشاهی

بخش 19 - در کفایت و رای پادشاهی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شاه شاهان یمینِ دین محمود

که جهان را به عدل بُد مقصود

22

شاه غازی یمین دین خدای

که بُد او در زمانه بار خدای

33

یافته دین احمد تازی

سرفرازی بدان شه غازی

44

روزی اندر دلش فتاد هوس

که سوی رومیان فرستد کس

55

ملک روم را کند آگاه

که منم بر زمانه شاهنشاه

66

گفت بر درگهم کدام کس است

کهمر این کار را به علم بس است

77

اختیار اوفتادش از فضلا

خواجه بوبکر سیّدالندما

88

آن به هر علم حیدر ثانی

آنکه خوانی ورا قهستانی

99

کرد حاضر ورا و حال بگفت

راز خود زان نکو سیر ننهفت

1010

گفت خواهم که سوی روم شوی

برِ آن خیره رای شوم شوی

1111

بگزاری ز من یکی پیغام

برسانی به شرط خویش سلام

1212

پس بگویی که حمل ما بفرست

زر و دیبا و دُر بدین فهرست

1313

ورنه جنگ ترا بسیچم زود

از تو و ملک تو برآرم دود

1414

گفت بوبکر بنده فرمانم

باد برخی جان تو جانم

1515

گفتنی گفته شد بدو یکسر

همه پیغامها ز خیر و ز شر

1616

کس فرستاد پس شبی سلطان

که برو خواجه را برِ من خوان

1717

کرد حاضر ورا و پیش نشاند

سخن از هر نمط برش می‌راند

1818

پس بگفتش که گر در آن محفل

رومیان آورند با تو جدل

1919

گوید ای مرد تا کی این هذیان

شرم ناید ترا ز شاه جهان

2020

در چنین بارگاه وین دیهیم

ظالمی را همی نهی تعظیم

2121

بنده زادی خود آن محل دارد

که ز وی شاه ما خلل دارد

2222

ظالمی خیره رای هر جایی

چون ورا پیش شاه بستایی

2323

پیش این تخت با بزرگی جفت

سخن ظالمان نباید گفت

2424

تو چه گویی جواب این گفتار

از سرِ لطف نز سرِ پیکار

2525

خواجه بوبکر گفت سلطان را

کای به حق سایه گشته یزدان را

2626

این سخن گر بُدی ز خصم بی‌آب

دادمی گفته را به شرط جواب

2727

لیکن اکنون سخن تو آرایی

هم تو این را جواب فرمایی

2828

گفت سلطان که گر رود این حال

تو بده مر ورا جواب سؤال

2929

که چنین است و حق به دست شماست

لیکن این از جواب گردد راست

3030

بنده زاده است و ظالمست بلی

نیست با تو مرا بدین جدلی

3131

لیکن اندر ممالک این مرد

ظلم جز وی کسی نیارد کرد

3232

کس ندارد به ملک او زَهره

که فزون‌تر خورد وی از بهره

3333

جز ازو ظلم کایناً من کان

نرود هیچ آشکار و نهان

3434

ز اتفاق این سخن برفت به روم

خواجه گفت این سخن بُوَد معلوم

3535

هم بر آن سان جواب ایشان داد

صد در از رنج بر ملک بگشاد

3636

چون سخن جملگی مکرّر گشت

رومیان را بیان مقرّر گشت

3737

چون شنید این سخن عظیم‌الرّوم

کرد دستور خویش را معلوم

3838

کین سخن باز هم از آن نمطست

نه چو دیگر سخن حدیث بطست

3939

شد خجل زان جواب و گشت خموش

گشت در گوش او چو حلقهٔ گوش

4040

شاه باید که وقت خلوت و بار

در همه کارها بود بیدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن شنیدی که در دهی پیری

خورد ناگه ز شحنه‌ای تیری

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 18 - فی معانی القاضی الجاهل الظالم

اگلی نظم

گفت یک روز کوفیی به هشام

کای ز ما همچو شیر خون آشام

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 20 - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور