صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
  4. »بخش 39 - فی سلوک طریق الآخرة

بخش 39 - فی سلوک طریق الآخرة

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

اینهمه علم جسم مختصر است

علم رفتن به راه حق دگرست

22

علم آن کش نظر ادقّ باشد

علم رفتن به راه حق باشد

33

سوی آنکس که عقل و دین دارد

نان و گفتار گندمین دارد

44

چیست این راه را نشان و دلیل

این نشان از کلیم پرس و خلیل

55

ور ز من پرسی ای برادر هم

باز گویم صریح نی مبهم

66

چیست زاد چنین ره ای غافل

حق بدیدن بریدن از باطل

77

روی سویِ جهان حی کردن

عقبهٔ جاه زیر پی کردن

88

جاه و حرمت ز دل رها کردن

پشت در خدمتش دوتا کردن

99

تنقیت کردن نفوس از بد

تقویت دادن روان به خرد

1010

رفتن از منزل سخن کوشان

برنشستن به صدر خاموشان

1111

رفتن از فعل حق سوی صفتش

وز صفت زی مقام معرفتش

1212

آنگه از معرفت به عالم راز

پس رسیدن به آستان نیاز

1313

پس از او حق نیاز بستاند

چون نیازش نماند حق ماند

1414

در تن تو چو نفس تو بگداخت

دل به تدریج کار خویش بساخت

1515

با نیاز آنگهی که گردی یار

دل برآرد ز نفس تیره دمار

1616

خان و مانش همه براندازد

در ره امتحانش بگدازد

1717

در درون تو نقش دل گردد

زان همه کرده‌ها خجل گردد

1818

پس زبانی که راز مطلق گفت

بود حلّاج کو اناالحق گفت

1919

راز خود چون ز روی داد به پشت

راز جلاد گشت و او را کُشت

2020

روز رازش چو شب‌نمای آمد

نطق او گفتهٔ خدای آمد

2121

راز او کرد ناگهانی فاش

بی‌اجازت میانهٔ اوباش

2222

صورت او نصیب دار آمد

سیرت او نصیب یار آمد

2323

نه ز بیهوده گفت و نادانی

بایزید ار بگفت سبحانی

2424

جان جانش چو شد تهی ز آواز

خون دل گشت بر نهان غمّاز

2525

راست گفت آنکسی که از سر حال

گفت دع نفسک ای پسر و تعال

2626

از تو تا دوست نیست ره بسیار

ره تویی سر به زیر پای درآر

2727

تا ببینی به دیدهٔ لاهوت

خط ذی‌الملک و خطّهٔ ملکوت

2828

کی بود ما ز ما جدا مانده

من و تو رفته و خدا مانده

2929

دل شده تا به آستان خدای

روح گفته من اینکم تو درآی

3030

چون درآمد به طارم توحید

روح و دل زآستانهٔ تجرید

3131

روح با حور همبری سازد

دل به دیدار دوست می‌نازد

3232

ای ندیده ز آب رز هستی

تا کی آخر ز عشق رز مستی

3333

چه کنی لاف مستیی به دروغ

تات گویند خورده مردک دوغ

3434

تو اگر می‌خوری مده آواز

دوغ خواره نگاه دارد راز

3535

چکنی جستجوی چون جان تو

تو بدان نوش کن چو ایمان تو

3636

تو ندانی به پارسی ما سی

چون نخوردیش طعم نشناسی

3737

من بیاموزمت که جام شراب

چون کنی نوش در سرای خراب

3838

برمدار از مقام هستی پی

سر هم آنجا بنه که خوردی می

3939

تا نخوردی مدارش هیچ حلال

چون بخوردی کلوخ بر لب مال

4040

چون بخوردی دو دُرد با صد دَرد

گویم احسنت اینت مردی مَرد

4141

پیشتر چون شوی که جایت نیست

باز پس چون جهی که پایت نیست

4242

پیشتر زین خران بی‌افسار

همه می‌خوارگان دل مردار

4343

می همی عقل و جانشان بخورد

رز همی این و آنشان ببرد

4444

اندرین مجمع جوانمردان

از سرِ بددلی چو نامردان

4545

گر نگویی تو صادقی باشی

ور بگویی منافقی باشی

4646

نیستانی که بر درِ هستند

نه کمر بر درش کنون بستند

4747

کز ازل پیش عشق و همت و زور

خود کمر بسته زاده‌اند چو مور

4848

جهد کن تا چو مرگ بشتابد

بوی جانت به کوی او یابد

4949

کانکه را جای نیست غمخوار است

وانکه را پای نیست بیچار است

5050

در گذر زین جهان پر اوباش

ار بوی ور نه بر درِ او باش

5151

آنکسانی که بنده‌اند او را

به خدایی بسنده‌اند او را

5252

کمرِ بندگیش بسته مدام

خواجهٔ هفت بام همچو غلام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرکه خواهد ولایت تجرید

وآنکه جوید هدایت توحید

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 38 - اندر تجرید گوید

اگلی نظم

به پسر شیخ گوکانی گفت

که ترا بهر کارهای نهفت

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الاوّل: در توحید باری تعالی»بخش 40 - التمثیل لابن الغافل والاب العاقل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور