صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
  4. »بخش 53 - التمثیل فی حفظ اسرارالملوک

بخش 53 - التمثیل فی حفظ اسرارالملوک

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود مردی علیل از ورمی

وز ورم برنیامدیش دمی

22

رفت روزی به نزد دانایی

زیرکی پر خرد توانایی

33

گفت بنگر که از چه معلولم

کز خور و خواب و عیش معزولم

44

مجسش چون بدید مرد حکیم

گفت ایمن نشین ز اندُه و بیم

55

نیست در باطن تو هیچ خلل

می‌نبینم ز هیچ نوع علل

66

مرد گفتا که باز گویم حال

کز چه افتاد بر من این اهوال

77

رازدارِ ملوک و پادشهم

با مزاج ملوّن و تبهم

88

شه سکندر دهد همه کامم

که ورا من گزیده حجّامم

99

لیک رازیست در دلم پیوست

روز و شب جان نهاده بر کف دست

1010

نتوانم گشاد راز نهان

که از آن بیمِ سر بود به زمان

1111

سال و مه مستمند و غمگینم

بیش از این نیست راه و آیینم

1212

گفت مردِ حکیم رَو تنها

بی‌علایق نهان سوی صحرا

1313

چاهساری ببین خراب شده

گشته مطموس و خشک از آب شده

1414

اندر آن چاه گوی راز دلت

تا بیاساید این سرشته گِلت

1515

مرد پند حکیم چون بشنید

همچنان کرد از آنکه چاره ندید

1616

شد به صحرا برون نه دانا مرد

از پی دفع رنج و راحت فرد

1717

دید چاهی خراب و خالی جای

درد خود را در آن شناخت دوای

1818

سر سوی چاه کرد و گفت ای چاه

رازِ من را نگاه دار نگاه

1919

شه سکندر دو گوش همچو خران

دارد اینست راز، دار نهان

2020

باز گفت این سخن سه بار و برفت

بنگر او را که چون گرفت آکفت

2121

زان کهن چاه نی بُنی بر رُست

شد قوی نی بُن و برآمد چُست

2222

دید مردی شبان در آن چه نی

ببرید آن نی و شمردش فی

2323

کرد نایی از آن نی تازه

راز دل را که داند اندازه

2424

نای چون در دمید کرد آواز

با خلایق که فاش کردم راز

2525

شه سکندر دو گوش خر دارد

خلق از این راز او خبر دارد

2626

فاش گشت این سخن به گرد جهان

مردِ حجّام را برید زبان

2727

تا بدانی که راز بهروزان

بتر از جمر و آتش سوزان

2828

عالمی پر ز آتش و تف و دود

بهتر از یک سخن که راز تو بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن شنیدی که گفت دمسازی

با قرینی از آنِ خود رازی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 52 - حکایت

اگلی نظم

بود اندر سرخس یک روزی

مجلسی بس به رونق و سوزی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 54 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور