صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
  4. »بخش 12 - اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید

بخش 12 - اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آن نگاری که سوی او نگری

او دل از تو برد تو درد بری

22

روی اگر هیچ بی‌نقاب کند

راه پر ماه و آفتاب کند

33

ور کند هردو بند گیسو باز

سه شب قدر برگشاید راز

44

دایگان زلف او چو تاب دهند

چینیان نقش خود به آب دهند

55

دُرج دُرّش چو نطق بشکافد

شرمش از گل نقابها بافد

66

شکن زلفش از درون سرای

مشک دست آمد و جلاجل پای

77

گرچه در پرده‌ها تواند شد

ز ایچ عاشقان نهان نداند شد

88

بوی او عقل را کند سرمست

روی او مرگ را کند پسِ دست

99

حلقهٔ زلف او معما گوی

نقش سودای او سویدا جوی

1010

از لبش جان کور کوثر نوش

وز خطش چشم عور دیبا پوش

1111

دیو همچون ملک شد از رویش

روز شب گشته زان سیه مویش

1212

روی و مویش به از شب و روزست

شادی افزای و مجلس افروزست

1313

مرد از بوی او حیات برد

ماه از حسن او برات برد

1414

چشم صورت ز رفتنش جان بین

دست معنی ز دامنش گل چین

1515

گاه پیدا و گاه ناپیدا

همچو نقطه به چشم نابینا

1616

خط و خالش چو خط و عجم نُبی

زیر هریک جهان جهان معنی

1717

روی و زلفش گر آشکارستی

شب و روز این که دوست چارستی

1818

در تماشای آن دوتا گلنار

مرد برهم فتد چو دانهٔ نار

1919

چشم گوشی شود چو سازد چنگ

گوش چشمی شود چو آرد رنگ

2020

زان خط مشک رنگ لعل فروش

مردمِ دیده گشته دیباپوش

2121

روز حیران شود همی ز شبش

بوسه ره گم کند همی ز لبش

2222

وهم عاشق سوی لبش بشتافت

لب او جز به خنده باز نیافت

2323

بوسهٔ عاشق روان پرداز

دهنش را به خنده یابد باز

2424

نه ز غنچه دو دیده باز کند

نه ز خنده دو لب فراز کند

2525

بند زلفش چو زیر تاب آمد

بندِ قندیل آفتاب آمد

2626

خرمن مشک توده بر توده

خوشه‌چینان ازو برآسوده

2727

صورت قهر و لطف خال و لبش

عالم قبض و بسط روز و شبش

2828

لعل او دلگشای و جان آویز

جزع او لعل پاش و مرجان ریز

2929

کارخانهٔ رخش بهار شکن

ناردانهٔ لبش خمار شکن

3030

شمع رخ چون ز شرم بفروزد

آهوان را کرشمه آموزد

3131

جعد او عقل و روح را خرگه

چشم او چشم را تماشاگه

3232

هرکجا زلف او مصاف زند

زشت باشد که نافه لاف زند

3333

از زمین بوی مُشک برخیزد

خون عاشق چو زلف او ریزد

3434

جعدش از تاب بر رخ دلخواه

راست چون خال بی بسم‌اللّٰه

3535

دیده زان چشمها که بردارد

جز کسی کآفت بصر دارد

3636

چشم کز دیدنش ندارد نور

باشد از روی خوب فایده دور

3737

قد او در دو دیدهٔ دلجوی

همچو سرو بلند بر لب جوی

3838

بتوان دید از لطیفی کوست

استخوان در تنش چو خون از پوست

3939

هم گهر با دهان او ارزان

هم سُرین بر میان او لزران

4040

جان جانست نور بر قمرش

نور عقلست لعل پر شکرش

4141

گر برو عنکبوتکی بتند

در زمان حد زانیانش زند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شهوت ار جانت بارّه باز کند

بر تو کارِ بتان دراز کند

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 11 - در مذمت شهوت راندن

اگلی نظم

دید وقتی یکی پراگنده

زنده‌ای زیر جامه‌ای ژنده

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله»بخش 13 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور