صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 95 - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک

قصیدهٔ شمارهٔ 95 - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: رش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش

چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

22

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم

از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

33

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف

جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش

44

صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد

کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش

55

خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک

او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش

66

اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست

در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش

77

چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود

پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش

88

چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست

صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش

99

صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو

زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش

1010

عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم

زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش

1111

وصل او از قبل خدمت او جویم و بس

ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش

1212

باد پیمای‌تر از من نبود در ره عشق

کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش

1313

از برای مدد عشق مرا بر دل من

حسن هر روز برآرد به لباس دگرش

1414

هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت

هر کرا تربیت عشق بود جلوه‌گرش

1515

هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک

من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش

1616

نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ

کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش

1717

چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود

خواهم از عارضهٔ بی‌خبری کور و کرش

1818

من همی روز خود آن روز مبارک شمرم

که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش

1919

نه که خود روز مبارک بود آن را که کند

سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش

2020

برکاتی که ز جود کف با برکت او

روزگار فضلا گشت چو نام پدرش

2121

آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر

در زمان دور شود پرده ز در و گهرش

2222

آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت

نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش

2323

آن نهالی که نشانند به نام کف او

خاک بی‌تربیت نامیه آرد به برش

2424

هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد

مدد روح طبیعی شود اندر جگرش

2525

آتش همتش ار میل کند سوی هوا

آسمان گنبد زرین شود از یک شررش

2626

ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو

عالم جان و خرد زیر بود او ز برش

2727

ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا

تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش

2828

چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام

سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش

2929

هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد

سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش

3030

خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود

که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش

3131

دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار

که نود سال همی عمر دهد نور خورش

3232

من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی

که خود او جوهر روحست نباشد خطرش

3333

خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید

یا زحل کیست که او یاد کند به بترش

3434

چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور

چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش

3535

ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز

بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش

3636

سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش

کان گیا کش بنگارند نچینند برش

3737

معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو

آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش

3838

در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک

قوت ناطقه باید که بگوید صورش

3939

آن زبانی که نباشد سخنش همره دل

نشمرد جان خردمند بجر مختصرش

4040

کار بی‌دل به زبان سنگ ندارد بر خلق

طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش

4141

دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر

هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش

4242

او همان روز به آخر نبرد تا به جزا

از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش

4343

رادمردی بر او طالع میلادی ساخت

رفت همچون الف کوفی روزی به درش

4444

هم در آن روز برون آمد با چندان لام

که بنشناختم از کارگه شوشترش

4545

لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام

که همو باز ندانست همی حد و مرش

4646

هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند

چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش

4747

ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم

رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش

4848

بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند

خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش

4949

که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب

عون او باز چو خورشید کند مشتهرش

5050

تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر

هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش

5151

چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم

باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش

5252

باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او

همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی خواجهٔ جانی غلام تن مباش

خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 94

اگلی نظم

مست گشتم ز لطف دشنامش

یارب آن می بهست یا جامش

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 96 - در مدح بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش

هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 481

شد گلو سوزتر از خط لب همچون شکرش

قیمتی گشت ازین گردیتیمی گهرش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4974

گر جهان کشته بیداد شود برگذرش

از تکبر به سوی خلق نیفتد نظرش

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 335

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور