صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 32

قصیدهٔ شمارهٔ 32

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: ربندد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

کسی کاندر صف گبران به بت‌خانه کمر بندد

برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد‌؟

2

ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم

دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد

3

کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید

چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد

4

ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری

نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد

5

حقیقت بت‌پرست است آنکه در خود هست پندارش

برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

6

نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد

نباشد گبر‌، هر گبر که او زنار بربندد

7

اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی

که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد

8

نیاساید سنایی‌وار آن کاو زین جگر خواران

هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد

9

نه موسی‌یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف

نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد

10

بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند

بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد

11

ز معنی بی‌خبر باشی چو از دعوی کمر بندی

چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد‌؟

12

به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی‌؟

به تخت و تخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد‌؟

13

غلام خاطر اویم، که او همّت قوی دارد

که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

14

اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس

همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد

15

برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا

کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همچو مردان یک قدم در راه دین باید نهاد

دیده بر خط «هدی للمتقین» باید نهاد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 31 - در تعلیم طی طریق معرفت

اگلی نظم

ای چو عقل از کل موجودات فرد

وی جوان از تو سپهر سالخورد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 33

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد

بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 957

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد

زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2882

مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد

به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 94

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور