زمین
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد
بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 957
چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد
زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2882
کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد؟
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 32