زمین
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1490
تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم
ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1416
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1418
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1419
اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1420