آمد آن رگ زن مسیح پرست
تیغ الماس گون گرفته به دست
کرسی افگند و بر نشست بر او
بازوی خواجهٔ عمید ببست
نیش درماند و گفت: «عز علی»
این چنین دست را نیابد خست
سر فرو برد و بوسهای دادش
خون ببارید از دو دیده به طشت
زمین
سخن زید نشنوی بر عمرو
تا ندانی نخست باطن امر
سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 19
همه دانند لشکر و میران
که جوانی نیاید از پیران
سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 21
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذلهها و لطیفهها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد.
از جمله میگفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد. مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان.
سعدیگلستانباب ششم در ضعف و پیریحکایت شمارهٔ 2
این صفتهای هفت گانه که رفت
دائماً ذات را بود هر هفت
شیخ محمود شبستریسعادت نامهفصل هفتمبخش 1 - الفصل السابع فی حقیقة صفاته تعالی علم الیقین
فارسی متن کا ماخذ: گنجور