صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 154 - در تمجید و توحید حضرت باری

قصیدهٔ شمارهٔ 154 - در تمجید و توحید حضرت باری

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: ون

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرون

ز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون

22

هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطان

تنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون

33

اگر در اعتقاد من به شکی تا به نظم آرم

علی‌رغم تو در توحید فصلی گوش دار اکنون

44

ایا آن کس که عالم را طبایع مایه پنداری

نهی علت هیولا را که آن ایدون و این ایدون

55

هیولا چیست الله‌ست فاعل وین بدان ماند

که رنج بار بر گاوست و آید ناله از گردون

66

ترا پرسید من خواهم ز سِرّ بیضهٔ مرغی

چو گفته‌ست اندرین معنی ترا تلقین کن افلاطون

77

سپید و زرد می‌بینم دو آب اندر یکی بیضه

وز آن یک بیضه چندین گونه مرغ آید همی بیرون

88

نگویی از چه معنی گشت پر زاغ چون قطران

ز بهر چه دم طاووس رنگین شد چو بوقلمون

99

هما و جغد را آخر چه علت بود در خلقت

چرا شد آن چنان مشئوم و چون شد این چنین میمون

1010

نگویی کز چه می‌گیرد چکاو الحان موسیقار

نگویی کز چه می‌بافد تذرو انواع سقلاطون

1111

تفکر کن یکی در خلقت شاهین و مرغابی

نگویی از چه معنی گشت آن سقطان این سقطون

1212

یکی چون رایت سیمین همیشه در هوا یازان

یکی چون زورق زرین روان همواره در جیحون

1313

گریزان این که چون گردد به جان از چنگ او ایمن

شتابان آنکه چون ریزد به حرص و شهوت از وی خون

1414

عجبتر زین همه آنست مر پرنده مرغان را

مبیت و مسکن و ماواست دیگر سان و دیگرگون

1515

یکی را بیشهٔ ساوی یکی را وادی آمون

یکی را قلهٔ قاف و یکی را ساحل سیحون

1616

یکی خود را به طمع آن به گردون برده چون نمرود

یکی خود را ز بیم آن به آب افگنده چون ذوالنون

1717

نگیرد باد چنگ آن نشوید آب رنگ این

یکی چون رایت الماسست دگر چون زورق مدهون

1818

نگویی تا چرا کردند نوک و چنگ او ز آهن

نگویی تا چرا دادند رنگ پر این زاکسون

1919

اگر تو چون منی عاجز در این معنی که پرسیدم

چه گویی در نباتی تو سزای حب افتیمون

2020

نمایی هر نباتی را چو مادت هست ز آب و گل

ز بهر تف خورشیدست چون لطف هوا مقرون

2121

چرا در یک زمین چندین نبات مختلف بینم

ز نخل و نار و سیب و بید چون آبی و چون زیتون

2222

همی دون می‌خورند یک آب و در یک بوستان رویند

به رنگ و نیل و صبر و سنبل و مازو و مازریون

2323

اگر علت طبایع شد وجود جمله را چون شد

یکی ممسک یکی مسهل یکی دارو یکی طاعون

2424

ار انگورست و خشخاشست اصل عنصر هر دو

چرا دانش برد باده چرا خواب آورد افیون

2525

همانا اینکه من گفتم طبایع کرد نتواند

نه افلاطون نه غیر او به زرق و حیلت و افسون

2626

مگر بی‌چون خداوندی که اهل هر دو عالم را

به قدرت در وجود آورد بی آلت به کاف و نون

2727

خداوندی که آدم را و فرزندان آدم را

پدید آورد از ماء معین و از گل مسنون

2828

خداوندی که دایم هست اصحاب معاصی را

جناب فضل او مامن عذاب عدل او مسجون

2929

همیشه بود او بی ما همیشه باشد او بی شک

صفاتش همچو ذاتش حق ولیکن سر او محزون

3030

کلامش همچو وعدش حق ولیکن گفت او مشکل

«تعالی ربنا» می‌گوی و می‌دان وصف او بی چون

3131

همو بخشندهٔ دولت همو داننده فکرت

همو دارندهٔ گیتی همو دارندهٔ گردون

3232

که پنهان کرد جز ایزد به سنگ خاره در آتش

که رویاند همی جزوی ز خاک تیره آذریون

3333

صدف حیران به دریا در دوان آهو به صحرا بر

رمیده و آرمیده هر دو در دریا و در هامون

3434

که پر کرد و که آگند از گیا و قطرهٔ باران

دهان این و ناف آن ز مشک و لولو مکنون

3535

سپیدی روز صنع کیست در دهر و سیاهی شب

که می‌گردند بر یک دور پشتاپشت چون طاحون

3636

همیشه هردو کاهانند و کاهان عمر ما زیشان

چو صابون از چه از چربو و چربو از چه صابون

3737

چمن پر حقهٔ لولو که داند کرد در نیسان

شمر پر فیبهٔ جوشن که داند کرد در کانون

3838

زبعد آنکه چون سیمسن سپر گردد در افزودن

که کاهد ماه را هر ماه «حتی عادکالعرجون»

3939

که بندد چون خزان آید هزاران کلهٔ ادکن

که باشد چون بهار آید هوا را کلهٔ گردون

4040

که گرداند ملون کوه را چون روضهٔ رضوان

که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون

4141

دوار مختلف را متفق با هم که گرداند

به قدرت در یکی موضع کند هر دو بهم معجون

4242

پس آنکه نطفه گرداند وزو شخصی کند پیدا

مثالش محکم و ثابت نهادش متفن و موزون

4343

یکی عالم یکی جاهل یکی ظالم یکی عاجز

یکی منعم یکی مفلس یکی شادان یکی محزون

4444

یکی همواره با دولت به کام از نعمت باقی

یکی پیوسته با محنت به رنج از اختر وارون

4545

یکی را از بلاساغون رساند در هری روزی

یکی را از پی نانی دواند تا بلاساغون

4646

بزرگا پادشاها اوست کز یک آب و یک نطفه

پدی آورد چندین خلق لونالون و گوناگون

4747

گزیده خسروان بودند زین پیش اندرین عالم

ز رفعت همسر گردون به نعمت همسر قارون

4848

چو عاد و کیقباد و بهمن و کاووس و کیخسرو

منوچهر و جم و تهمورس و ضحاک و افریدون

4949

ور از یونانیان بقراط و بطلمیوس و افلاطون

بلیناس حکیم و هرمز و سقراط و افلیمون

5050

ور از پیغمبران ادریس و نوح و یونس و صالح

حبیب و روح و ابراهیم و لوط و موسی و هارون

5151

ور از اصحاب پیغمبر عتیق و عمر و عثمان

علی و سعد و سلمان و صهیب و خالد و مظنون

5252

وگر از اولیا مهیار و حیره خالد و خضری

جنید و شبلی و معروف شاه توری و سمنون

5353

درین عالم ز ریگ و قطرهٔ باران بنی آدم

ز هر جنسی که من گفتم همانا بوده‌اند افزون

5454

چو ممکن نیست دانستن شمار مرگ معروفان

ببین تا خود که داند کرد در عالم حساب ایدون

5555

تعالا صانعی کاین جمله از آب او پدید آورد

پس آن گه جمله را هم وی به خاک اندر کند مدفون

5656

ایا دل بسته در دنیا و فارغ گشته از عقبا

چه سود از سود امروزین که فردا هم تویی مغبون

5757

چو عالم را همی دانی که فانی گشت خواهد پس

به مهر عالم فانی چرا دل کرده‌ای مرهون

5858

الاهی بندهٔ بیچارهٔ مسکین سنایی را

که هست از دین و طاعتهای تو درمانده و مدیون

5959

اگر چه هست او مطعون به علتها طمع دارد

بدین توحید نامطعون جزایی از تو نامطعون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»

گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 153 - در حکمت و موعظت

اگلی نظم

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این

گفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 155 - در مدح بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ببینم تاکی‌ام آرَد جنون زین دامگه بیرون

پَری افشانده‌ام در رنگ یعنی می‌تپم در خون

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2552

جنون ما بیابانهاست از آوارگی بیرون

چو مجنون‌ کاش سازد گرد ما با دامن هامون

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2553

چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون

خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1854

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1855

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور