صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 198

قصیدهٔ شمارهٔ 198

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انبینی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی‌؟

یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

22

جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی

جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

33

درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابی

درو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی

44

نه بر اوج هوا او را عقابی دل‌شکر یابی

نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان‌ستان بینی

55

اگر در باغ عشق آیی‌، همه فراش دل یابی

وگر در راه دین آیی‌، همه نقاش جان بینی

66

گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی

گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی

77

سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو

ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی

88

اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا

چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی

99

گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی

چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی

1010

درین ره گرم‌رو می‌باش لیک از روی نادانی

نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی

1111

وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت

ز دارالملک ربانی جنیبت‌ها روان بینی

1212

ز حرص و شهوت و کینه ببُر تا زان‌سپس خود را

اگر دیوی مَلَک یابی‌، وگر گرگی شبان بینی

1313

ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد

زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی

1414

زبان از حرف‌پیمایی یکی یک‌چند کوته‌کن

چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی

1515

گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس

همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی

1616

مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی

چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی

1717

به حکمت‌ها قوی‌پر کن مرین طاووس عرشی را

که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی

1818

نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی

که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی

1919

که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی

که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی

2020

چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را

مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی

2121

ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی

ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی

2222

بهانه بر قضا چنهی‌؟ چو مردان عزم خدمت کن

چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی

2323

تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس

به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی

2424

عنان‌گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد

عجب نبود که با ابدال خود را هم‌عنان بینی

2525

خلیل ار نیستی‌، چه بود‌؟ تو با عشق آی در آتش

که تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی

2626

عطا از خلق چون جویی گر او را مال‌ده گویی

به سوی عیب چون پویی‌؟ گر او را غیب‌دان بینی

2727

ز بخشیدن چه عجز آید نگارندهٔ دو گیتی را

که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی

2828

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته‌دیدگی باشد

که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

2929

چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزیّن کن

که اسب تازی آن بهتر که با برگستوان بینی

3030

اگر صد بار در روزی شهید راه حق گردی

هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی

3131

امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو

به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی

3232

هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی

گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی

3333

تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی‌هوا خواهی

تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی

3434

که از دونی خیال نان چنان رُسته‌ست در چشمت

که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی

3535

مسی از زر بیالودی و می‌لافی چه سود اینجا

که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی

3636

نقاب قوّت حسی چو از پیش تو بردارند

اگر گبری سقر یابی وگر مؤمن جنان بینی

3737

بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو

سقرها در جگر یابی جنان‌ها در جنان بینی

3838

امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید

به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی

3939

وگرچه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا

یکی طوقی‌ست از آتش که آنرا طیلسان بینی

4040

به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا

نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی

4141

یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان

که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی

4242

نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی

نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی

4343

سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی

رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی

4444

بدین زور و زر دنیا چو بی‌عقلان مشو غره

که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی

4545

که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی

وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی

4646

یکی اعضات را حمّال موران زمین یابی

یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی

4747

چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری

که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی

4848

سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون

به مرو آ تا کنون در گِل تن الب‌ارسلان بینی

4949

چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را

همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی

5050

که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو

ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی

5151

پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا

که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی

5252

بسان علت اولی سخن ران ای سنایی زان

که تا چون زادهٔ ثانی بقای جاودان بینی

5353

وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو

که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی

5454

حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود

که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی

5555

برای عقل معنی را تویی راوی روایت کن

که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی

بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 197

اگلی نظم

فضل یحیاست بر ضعیف و قوی

فضل یحیای صاعد هروی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 199 - در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ز خود گر، دیده بر بندی برآنم کام جان بینی

همان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 55 - حکم و نصایح

بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینی

بین در آینه تا آتش صد خانمان بینی

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 56 - تجدید مطلع

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور