صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 123 - در اشتیاق کعبه و سفر حج

قصیدهٔ شمارهٔ 123 - در اشتیاق کعبه و سفر حج

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: انشویم

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم

یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم

22

راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم

خانه‌پردازیم و سوی خانهٔ یزدان شویم

33

طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل

بی‌زن و فرزند و بی‌خان و سر و سامان شویم

44

گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم

گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم

55

گاه در صحن بیابان با خران همره بویم

گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم

66

گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم

گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم

77

گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم

گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم

88

گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم

گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم

99

از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل

گاه در آتش بویم و گاه در طوفان شویم

1010

گه بعون همرهان چون آتش اندر دی بویم

گه به دست ملحدان چون آب در آبان شویم

1111

ملحدان گر جادوی فرعونیان حاضر کنند

ما به تکبیری عصای موسی عمران شویم

1212

غم نباشد بیش ما را زان سپس روزی که ما

از نشابور و ز طوس و مرو زی همدان شویم

1313

از پی بغداد و کرخ و کوفه و انطاکیه

زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شویم

1414

چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم

تازه رخ چون برگ و شاخ از قطرهٔ باران شویم

1515

از برای حق صاحب مذهب اندر تهنیت

جان قدم سازیم و سوی تربت نعمان شویم

1616

با شیاطین کین کشیم از خنجر توفیق حق

چون ز قادسیه سوی عقبهٔ شیطان شویم

1717

پای چون در بادیهٔ خونین نهادیم از بلا

همچو ریگ نرم پیش باد سرگردان شویم

1818

زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز

چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم

1919

از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم

ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم

2020

در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم

گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم

2121

در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود

چون نباشد این عزیزان سخت بی‌درمان شویم

2222

غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم

مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم

2323

نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم

نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم

2424

چون رخ پیری ببینیم از پدر یاد آوریم

همچو یعقوب پسر گم کرده با احزان شویم

2525

باشد امیدی هنوز ار زندگی باشد ولیک

آه اگر در منزلی ما صید گورستان شویم

2626

حسرت آن روز چون بر دل همی صورت کنیم

ناچشیده هیچ شربت هر زمان حیران شویم

2727

آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان

بی‌جمال دوستان و اقربا مهمان شویم

2828

همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم

ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم

2929

قافله باز آید اندر شهر بی‌دیدار ما

ما به تیغ قهر حق کشتهٔ غریبستان شویم

3030

همرهان با سرخ رویی چون به پیش ماه شب

ما به زیر خاک چون در پیش مه کتان شویم

3131

دوستان گویند حج کردیم و می‌آییم باز

ما به هر ساعت همی طعمهٔ دگر کرمان شویم

3232

نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع

هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم

3333

گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند

ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم

3434

رو که هر تیری که از میدان حکم آمد به ما

هدیه جان سازیم و استقبال آن پیکان شویم

3535

چون بدو باقی شدیم از جسم خود فانی شویم

چون بدو دانا شدیم از علم خود نادان شویم

3636

گر نباشد حج و عمره ور می و قربان گو مباش

این شرف ما را نه بس کز تیغ او قربان شویم

3737

این سفر بستان عیاران راه ایزدست

ما ز روی استقامت سرو این بستان شویم

3838

حاجیان خاص مستان شراب دولتند

ما به بوی جرعه‌ای مولای این مستان شویم

3939

نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقی کنیم

تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم

4040

بادیه بوته‌ست و ما چون زر مغشوشیم راست

چون بپالودیم ازو خالص چو زر کان شویم

4141

بادیه میدان مردانست و ما نیز از نیاز

خوی این مردان گریم و گوی این میدان شویم

4242

گرچه در ریگ روان عاجز شویم از بی‌دلی

چون پدید آید جمال کعبه جان افشان شویم

4343

یا به دست آریم سری یا برافشانیم سر

یا به کام حاسدان گردیم یا سلطان شویم

4444

یا پدید آییم در صحرای مردان همچو کوه

یا به زیر پشتهٔ ریگ روان پنهان شویم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم

مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 122

اگلی نظم

بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم

گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 124

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور