شاعر: سنایی
باد عنبر برد خاک کوی تو
آب آتش ریخت رنگ روی تو
جاودان را نیست اندر کل کون
هیچ دولتخانه چون ابروی تو
کفر و دین را نیست در بازار عشق
گیسه داری چون خم گیسوی تو
چشم و دل ترست و گرم از عشق تو
کام و لب خشکست و سرد از خوی تو
ای بسا خلقا که اندر بند کرد
حلقهاشان حلقههای موی تو
گر بهشتی نیست پس جادو چراست
آن دو چشم بلعجب بر روی تو
عالمی را دارویی جز چشم را
بی ضیا چشمست از داروی تو
تا دل ریش مرا دست غمت
بست همچون مهره بر بازوی تو
کافرم چون چشم شوخت گر دهم
دین و دنیا را به تار موی تو
دل چو نار و رخ چو آبی کردهام
از کلوخ امرود و شفتالوی تو
هر کسی محراب دارد هر سویی
هست محراب سنایی سوی تو
ای بسا شرما که برد از چشمها
دیدهٔ شوخ خوش جادوی تو
کی توانم پای در عشقت نهاد
با چنان دست و دل و بازوی تو
سگ به از عقل منست ار عقل من
ناف آهو نشمرد آهوی تو
زمین
تا شدم چشم آشنا با روی تو
چشمه ها از من روان شد سوی تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1688
ترک من ای من غلام روی تو
جمله شاهان جهان هندوی تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1986
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2225
صوفیانیم آمده در کوی تو
شیء لله از جمال روی تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2230
ای همه میل دل من سوی تو
قبلهٔ جان چشم تو و ابروی تو
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 229
ترک من، ای من غلام روی تو
جمله ترکان جهان هندوی تو
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 230
ای جهانی پشت گرم از روی تو
میل جان از هر دو عالم سوی تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 696
ای خم چرخ از خم ابروی تو
آفتاب و ماه عکس روی تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 697
ای دو عالم پرتوی از روی تو
جنت الفردوس خاک کوی تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 698
ای دو عالم یک فروغ از روی تو
هشت جنت خاکبوس کوی تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 699
فارسی متن کا ماخذ: گنجور