خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو
گلگونه همند جلال و جمال تو
افتاده است خال تو از چشم شوختر
این نافه پیش پیش دود از غزال تو
عریان ز آفتاب قیامت نمی کشد
خورشید آنچه می کشد از انفعال تو
عالم ز نقش پای تو گردید لاله زار
شد بس که خون بیگنهان پایمال تو
ذوق وصال می گزد از دور پشت دست
گرم است بس که صحبت من با خیال تو
هر چند عارض تو بهشتی است دلگشا
صد پرده خوشترست ز عارض خصال تو
نقاش بر ورق نتواند کشیدنش
از بس که سرکش است قد چون نهال تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست
من مشت خون خویش نمودم حلال تو
صائب چنین که طبع تو شد بر سخن سوار
خواهد گرفت روی زمین را خیال تو
زمین
زینسان که خو گرفت دلم با وصال تو
وای من آن زمان که نبینم جمال تو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 803
ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 408
ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام همه بهر خیال تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2234
نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو
چون مد آه سایه ندارد نهال تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6536
از بس که سرکش است قد چون نهال تو
در آب هم نگون ننماید مثال تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6537
فارسی متن کا ماخذ: گنجور