زمین
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
کنون هم هست شب، لیکن سیاه از دود یاربها
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 69
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها
کجا خسپد کسی کش میخلد در سینه عقربها
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
ز بس جوش اثر زد از تب شوق تو یاربها
فلک در شعله خفت از شوخی تبخال کوکبها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 277
زهی سودایی شوق تو مذهبها و مشربها
به یادت آسمان سیر تپیدن جوش یاربها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 278
چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شبها
ز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
به شغل انتظار مهوشان در خلوت شبها
سر تار نظر شد رشته تسبیح کوکبها
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42
ز شهر دوست میآیم پیام عشق بر لبها
به تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتبها
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 8