شاعر: صائب
گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است
عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است
گرد سرگشتن به یاد می پرستان می دهد
خط مشکینی که بر دور لب پیمانه است
گریه کردن را دلی می باید از گل شادتر
شاهد این حرف رنگین، گریه مستانه است
ذوق رسوایی مرا از خانه بیرون می کشد
سنگ طفلان کهربای مردم دیوانه است
عالمی را نقطه خال لبش بیهوش کرد
نقل این مجلس به صد کیفیت پیمانه است
بالش بخت مرا ریحان تر در کار نست
خواب مخمل بی نیاز از منت افسانه است
صائب از من چند پرسی آشنای کیستی؟
آشنارویی که دارم معنی بیگانه است
زمین
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 611
دل بهسعی آبگردیدن طرب پیمانه است
خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 612
بحث با جاهل ، نه کارِ مردمِ فرزانه است
هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1177
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1178
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1179
هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است
خواب غفلت برده را طبل رحیل افسانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1181
فارسی متن کا ماخذ: گنجور