شاعر: بیدل دهلوی
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
اهل معنی از حوادث مست خواب راحتند
شور موج بحر درگوش صدف افسانه است
تهمت الفت به نقشکارگاه دل مبند
آشنای عالم آیینه پر بیگانه است
در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند
شمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
محوزنجیرنفس بودن دلیل هوش نیست
هرکه میبینی به قید زندگی دیوانه است
صافی دل زنگ عجب از طینت زاهد نبرد
از برای خودپرست آیینه هم بتخانه است
در خرابآباد امکانگردی از معموره نیست
نوحهکن بر دلکه این ویرانه هم ویرانه است
از نفس یکسر تپشهای دلم باید شمرد
سبحهای دارمکه سر تا پای او یک دانه است
گر به خود دستی فشانم فارغ از آرایشم
همچوگیسوی بتان در آستینم شانه است
بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنی
پرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است
زمین
بحث با جاهل ، نه کارِ مردمِ فرزانه است
هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1177
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1178
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1179
گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است
عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1180
هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است
خواب غفلت برده را طبل رحیل افسانه است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1181
دل بهسعی آبگردیدن طرب پیمانه است
خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 612
فارسی متن کا ماخذ: گنجور