ای کوه بیستون که چنین سرکشیدهای
بازوی آهنین مرا دور دیدهای!
ای دل که در هوای خط و زلف میپری
آخر کدام دانه ازین دام چیدهای؟
امروز مستی تو دو بالای باده است
معلوم میشود لب خود را مکیدهای
داری خبر ز روی زمین، گرچه از حیا
جز پشت پای خویش مقامی ندیدهای
شوخی چنان که تا نظر از هم گشودهام
از دل چو اشک بر سر مژگان دویدهای
واقف نهای ز لذت عشق نهان ما
یک گل به ترس و لرز ز گلشن نچیدهای
از خون گرم روز جزا سر برآورد
در هر دلی که نشتر مژگان خلیدهای
چون داغ، دل به لاله باغ جهان مبند
مرده است این چراغ، نفس تا کشیدهای
گوش هزار نغمهسرا بر دهان توست
صائب چه سر به جیب خموشی کشیدهای؟
زمین
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهای
چون شمع کشته داغ نگاه رمیدهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2646
ماییم و گرد هستی حرمان دمیدهای
چون صبح آشیانهٔ رنگ پریدهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2648
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 424
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2972
ای غنچهلب که سر به گریبان کشیدهای
در پردهای و پرده عالم دریدهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6907
فارسی متن کا ماخذ: گنجور