ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای
بگزیدهام ز هجر تو تابوت آتشین
آری به حق آنک مرا تو گزیدهای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من
خون میچکد که بیسبب از من بریدهای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشتهای
وز قد من بپرس که از کی خمیدهای
از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق کجاها رسیدهای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال
مانند او ز هیچ زبانی شنیدهای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست
چون ابر پاره پاره ز هم چون دریدهای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست
کاندر کدام سبزه و صحرا چریدهای
آنی که دیدهای تو دلا آسمانیی
زیرا ز دلبران زمینی رمیدهای
دانم که دیدهای تو بدین چشم یوسفی
تا تو ترنج و دست ز مستی بریدهای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانههاست
کز وی دو کون را تو خطی درکشیدهای
زمین
دور از بساط وصل تو ماییم و دیدهای
چون شمع کشته داغ نگاه رمیدهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2646
ماییم و گرد هستی حرمان دمیدهای
چون صبح آشیانهٔ رنگ پریدهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2648
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 424
ای کوه بیستون که چنین سرکشیدهای
بازوی آهنین مرا دور دیدهای!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6906
ای غنچهلب که سر به گریبان کشیدهای
در پردهای و پرده عالم دریدهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6907
فارسی متن کا ماخذ: گنجور