شاعر: صائب
چه بهشتی است که دستم کمر یار شود
مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود
برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش
که دل خسته ام از درد سبکبار شود
گرد آن شمع جهانسوز بگردم چندان
که پر سوخته ام شعله دیدار شود
گر من از تلخی این درد بمیرم حیف است
که شکر خنده او شربت بیمار شود
از جگر خوردن ما عشق جگردار شده است
که شرر شعله سرکش ز خس و خار شود
خط اگر گرد رخت رنگ قیامت ریزد
چشم مست تو محال است که هشیار شود
پای بیرون منه از گوشه عزلت صائب
تا گلستان جهان یک گل بی خار شود
زمین
طایری را که به دام تو گرفتار شود
دانه در حوصله اش گوهر شهوار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3583
گل رخسار تو هرجا که نمودار شود
باغ بر شبنم گل بستر بیمار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3584
کل به خون غوطه خورد جزو چو افگار شود
دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3585
کی بود دل به سر کوی تو سیار شود؟
گل دستار من آن سایه دیوار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3587
فارسی متن کا ماخذ: گنجور