شاعر: صائب
طایری را که به دام تو گرفتار شود
دانه در حوصله اش گوهر شهوار شود
می کند کعبه نفس سوخته استقبالش
هرکه را صدق طلب قافله سالار شود
خاک را زلزله از جای اگر بردارد
نیست ممکن دل غفلت زده بیدار شود
طرف حرف بود صیقل روشن گهران
طوطی لال بر این آینه زنگار شود
نیست در مصر مروت ز عزیزان اثری
ماه کنعان مرا کیست خریدار شود؟
از دوا دست کشیدند طبیبان یکسر
تا که از درد من خسته خبردار شود؟
می برد دست و دل از کار تماشای جنون
مصلحت نیست که دیوانه به بازار شود
تازه رویی خط آزادی بی برگیهاست
در خزان سرو محال است که بی بار شود
از خجالت نتواند سر خود بالا کرد
عمر هرکس چو قلم صرف به گفتار شود
ذره تا مهر درین دایره سرگردانند
تا که را جذبه توفیق مددکار شود
می خورندش به نظر گرسنه چشمان چو ماه
ساغر هرکه درین میکده سرشار شود
پای هرکس که به گل رفت نیاید بیرون
رشته سبحه محال است که زنار شود
بیخودی پرده غیب است درین وحشتگاه
جای رحم است بر آن مست که هشیار شود
ره به معنی نبرد هرکه ز صورت صائب
همچو آیینه تهیدست ز بازار شود
زمین
گل رخسار تو هرجا که نمودار شود
باغ بر شبنم گل بستر بیمار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3584
کل به خون غوطه خورد جزو چو افگار شود
دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3585
چه بهشتی است که دستم کمر یار شود
مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3586
کی بود دل به سر کوی تو سیار شود؟
گل دستار من آن سایه دیوار شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3587
فارسی متن کا ماخذ: گنجور