شاعر: صائب
میان خوی تو و رحم آشنایی نیست
وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست
سر کمند تغافل بلند افتاده است
به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست
فتاده است به آن رو شکسته رنگی من
حریف چهره من کان مومیایی نیست
نشد بریده به مقراض، رشته توحید
میانه سر منصور و تن جدایی نیست
برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم
دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست
چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟
به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست
در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟
کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست
زمین
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 332
منم که از غم محرومیم جدایی نیست
میانه ی من و امید، آشنایی نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 148
طریقِ مردمِ سنجیده خودستایی نیست
که کارِ آتشِ یاقوت ژاژخایی نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1818
ز بس که طاعت خلق جهان خدایی نیست
قضا کنند نمازی که آن ریایی نیست!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1819
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1821
فارسی متن کا ماخذ: گنجور