شاعر: صائب
رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد
زدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد
زجوش حسن تو شد تنگ آنچنان گلزار
که گل ز رخنه دیوار باغ بیرون شد
چو لاله ساغر یاقوت داغدار شود
ازان شراب که لبهای یار میگون شد
دل خراب مرا جورآسمان کم بود
که چشم شوخ توظالم هم آسمان گون شد
زر تمام عیار از محک شکفته شود
زسنگ روی نتابد کسی که مجنون شد
ز شور حشر به دنبال خود نمی بیند
به جستجوی تو هر کس ز خویش بیرون شد
چنان که سیر فلاخن به سنگ وابسته است
ز کوه درد مرا شور عشق افزون شد
خدا ز صحبت افسردگان نگه دارد
که نبض مرده شد این سیل تا به هامون شد
به برگ سبز همان به که از ثمر سازد
چو سرو هر که درین روزگار موزون شد
شرابخانه اش از سینه جوش زد صائب
ز خارخار محبت دلی که پرخون شد
زمین
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد
مرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1060
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد
اطاقه است دم ماکیان چو واژون شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1261
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد
خوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 304
زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد
کباب را زنمک شوق آتش افزون شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3846
فارسی متن کا ماخذ: گنجور