صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1416

غزل شمارهٔ 1416

شاعر: صائب

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ابرخاست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

2

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت

هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

3

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

4

هیچ مستی ز پی رقص نخیزد از جای

به نشاطی که دلم از سر دنیا برخاست

5

یوسفی را که به یعقوب بود روی نیاز

زین چه حاصل که خریدار ز صد جا برخاست؟

6

شد فلک درصدد معرکه سازی، اکنون

کز دل کودک ما ذوق تماشا برخاست

7

ظل خورشید جهانتاب، مخلد باشد!

سایه مریم اگر از سر عیسی برخاست

8

بزم روشن گهران جای گرانجانان نیست

ابر تا گشت گران، از سر دریا برخاست

9

یادگار جگر سوخته مجنون است

لاله ای چند که از دامن صحرا برخاست

10

برسان زود به من کشتی می را ساقی

که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!

11

خضر صد قافله مجنون بیابانی شد

هر غباری که ازین بادیه پیما برخاست

12

روح سرگشته مجنون غبارآلودست

گردبادی که ازین دامن صحرا برخاست

13

پا مکش از در دلها که درین لغزشگاه

صائب از خاک ز دریوزه دلها برخاست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاست

اشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1415

اگلی نظم

قد موزون تو روزی که به جولان برخاست

هر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1417

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست

که همه کون و مکانش به تماشا برخاست

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 72

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در وصف بهار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور