شاعر: صائب
مومنی را میکند آزاد از قید فرنگ
هرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد
چند چون پرگار باشد مرکز خود دانهام
از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکتر است
میکند مهتاب کار سیل در ویرانهام
در سر شوریده من عقل سودا میشود
میکند گرد یتیمی درد را پیمانهام
کوه غم رطل گران طبع خرسند من است
چون گهر در سنگ سیراب است دایم دانهام
عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بود
سرنوشت آسمانها ابجد طفلانهام
خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته است
تشنه یک هایهای گریه مستانهام
شمع نازکدل غبارآلود غیرت میشود
ورنه برمیآورد آتش ز خود پروانهام
هر چراغی صائب از جا درنمیآرد مرا
سینه بر شمع تجلی میزند پروانهام
کس نگردد از جنون گرد دل دیوانهام
چون کمان از زور خود دارد نگهبان خانهام
شیر میبازد جگر از شورش سودای من
حلقه از داغ جنون دارد در غمخانهام
کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به من
میشمارد سنگ طفلان کوه را دیوانهام
بارها از افسر خورشید سر دزدیدهام
داغ دارد آسمان را همت مردانهام
خانه پردازی مرا پیوسته در دل ساکن است
سیل مار گنج گردیده است در ویرانهام
در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکند
من نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانهام
زمین
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام
سوختن خرمن کنید از حاصل پروانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1989
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام
ریشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
تا دچار نازکرد آن نرگس مستانهام
شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1991
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1992
میدهد زیب عمارت از خرابی خانهام
آب در آیینه دارد سیل در ویرانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1995
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهام
جلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5314
از سواد شهر وحشت میکند دیوانهام
میکشد از لفظ دامن معنی بیگانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5315
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
در بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5317
فارسی متن کا ماخذ: گنجور