شاعر: بیدل دهلوی
میدهد زیب عمارت از خرابی خانهام
آب در آیینه دارد سیل در ویرانهام
از گداز رنگ طاقت برنمیآیم چو شمع
گردش چشم که در خون میزند پیمانهام
اینقدرها بیخود جام نگاه کیستم
گوشها میخانه شد از نعرهٔ مستانهام
عمرها شد از مقیمان سواد وحشتم
ریخت چشم او به گرد سرمه رنگ خانهام
هرکجا روشن کنند از سرو او شمع چراغ
نالهٔ قمری شود خاکستر پروانهام
نشئهٔ سودا به این نیرنگ هم میبوده است
سنگ را گل میکند شور سر دیوانهام
اختلاط خلق بر من تهمت الفت نبست
همچو بو در طبع رنگ از رنگها بیگانهام
با دل قانع فراغی دارم از تشویش حرص
مور را دست تصرف کوته است از دانهام
نامهٔ احوال مجنون سر به مُهر حیرت است
جای مژگان بسته میگردد لب از افسانهام
پیچ و تاب طرهٔ امواج خون بسملم
جوهر شمشیر میباشد زبان شانهام
عشق در انجام الفت حسن پیدا میکند
شمع میآید برون از سوختن پروانهام
یار شد بیپرده دیگر تاب خودداری که راست
ای رفیقان نو بهار آمد کنون دیوانهام
صبح بودم گر سبکروحی به دادم میرسید
سخت جانی کرد بیدل خشت این ویرانهام
زمین
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهام
جلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5314
از سواد شهر وحشت میکند دیوانهام
میکشد از لفظ دامن معنی بیگانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5315
مومنی را میکند آزاد از قید فرنگ
هرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5316
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
در بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5317
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام
سوختن خرمن کنید از حاصل پروانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1989
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام
ریشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
تا دچار نازکرد آن نرگس مستانهام
شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1991
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1992
فارسی متن کا ماخذ: گنجور