صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 5156

غزل شمارهٔ 5156

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ادرصدف

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف

می کند ازآبداری سیر دریا در صدف

2

گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار

دارد از پیشانی واکرده صحرا در صدف

3

لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن

چون نهان ماند فروغ گوهر ما در صدف؟

4

تا زخود بیرون نیاید دل نگردد دیده ور

قسمت گوهر نگردد چشم بینا در صدف

5

درتن خاکی دل پر خون چه دست و پا زند؟

چون تواند بال وپر واکرد دریا در صدف؟

6

مایه داران مروت بریتیمان مشفقند

مهد گوهر را کند دریا مهیا در صدف

7

عالم پرشور بر خلوت نشینان بار نیست

تلخی بحرست برگوهر گوارا در صدف

8

گوشه گیری می کند شیرین حیات تلخ را

گوهر شهوار گردد آب دریا درصدف

9

موجه کثرت نسازد گوشه گیران را ملول

تنگ از دریا نگردد بر گهر جادر صدف

10

قطره شبنم به خورشید از سبکروحی رسید

از گرانجانی خورد دل گوهر ما در صدف

11

جمع کن خود را دل روشن اگرخواهی، که ساخت

گوهر ازگردآوری دل را مصفا درصدف

12

بر یتیمان از در و دیوار می بارد ملال

می نشیند گرد گوهر را به سیما درصدف

13

دل زبس سرگشتگی در سینه ام، در سینه نیست

گوهر غلطان ندارد در صدف، جا در صدف

14

در غریبی می گشاید خاطر اهل کمال

ازدل گوهر نمی گردد گره وا در صدف

15

از حدیث پوچ می بالد به خود چندین حباب

آه اگر می داشت دُر این بادپیما در صدف

16

در خموشی جوهر مردم نمی گرددعیان

رتبه گوهر چسان گردد هویدا در صدف؟

17

سنگ میزان یوسف از قحط خریداران شده است

گوهر ما از گرانقدری است بر جا در صدف

18

عالم پرشور، دل را خانه زنبور ساخت

از خروش بحر پیچیده است غوغا در صدف

19

عیش قانع رانسازد عالم پرشور تلخ

آب گوهر تلخ کی گردد ز دریا درصدف؟

20

دل شد از طول امل محبوس در زندان جسم

گوهر ما را برآمد رشته از پا در صدف

21

دارد آتش زیر پا در سینه عشاق دل

گوهر غلطان نمی باشد شکیبا درصدف

22

نیست صائب دربساط بحر باآن دستگاه

آنقدر گوهر که دارد دیده ما در صدف

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدف

گریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5155

اگلی نظم

تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف

شد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5157

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور