شاعر: صائب
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل
سخن آهسته نگفتن، به صدا خندیدن
لب خاموش مرا بر سر حرف آوردن
هست احوال ز بیمار گران پرسیدن
خار از چیدن دامن، گل بی خار شود
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
عید و نوروز به مردم چه مبارک می بود
چشم وادید نمی داشت گر از پی، دیدن
حرص را بستر آرام نمی گردد مرگ
مار را پیچ و خم افزون شود از خوابیدن
کیست در وادی ایجاد به گمراهی من؟
که نشان قدمم محو شد از لغزیدن
غافلان را نبود بهره ای از عالم غیب
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
از گرانسنگی کوه گنه خود شادم
که به میزان قیامت نتوان سنجیدن
سبک از خشم نگردند گران تمکینان
که محال است شود بحر کم از جوشیدن
آب تا بود دلم، در دل دریا بودم
کرد از بحر مرا دور، گهر گردیدن
بال مرغان گلستان شودش دست دعا
هر که قانع شود از چیدن گل با دیدن
چین بر ابرو مزن از موج حوادث صائب
که دودم می شود این تیغ ز سر پیچیدن
زمین
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1997
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1998
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6272
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6273
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
گل بی خار شود خار ز دامن چیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6274
فارسی متن کا ماخذ: گنجور