شاعر: صائب
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
خاطر جمع و پریشان نظری هیهات است
شانه زلف حواس است پریشان دیدن
دیدن بحر به پوشیدن چشمی بندست
چشم هر چند ز دریا نتوان پوشیدن
رزق هر چند که چون سیل بهاران آید
آسیا را نشود سنگ ره نالیدن
پوست پوشیده به جولانگه لیلی رفتم
در ره عشق ز مجنون نتوان لنگیدن
صائب از پیچ و خم زلف سخن مویی شد
اینقدر نیز نباید به سخن پیچیدن
زمین
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1997
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1998
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6271
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6272
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
گل بی خار شود خار ز دامن چیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6274
فارسی متن کا ماخذ: گنجور