صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 840غزل شمارهٔ 840شاعر: صائبوزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیہ: انهاصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںز جوش عشق شود با قوام، شیره جانهاز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها2نقل کریںچرا ز عشق تو پیرانهسر جوان نشوم من؟که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمانها3نقل کریںمکن اعانت بدگوهران ز سادهدلیهاکه رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسانها4نقل کریںدل فسرده ندارد خبر ز داغ محبتتنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها5نقل کریںبر آن گروه مسلم بود گذشتگی از خودکه همچو (موج) به دریا سپردهاند عنانها6نقل کریںبه حرف و صوت ز لب برمدار مهر خموشیکه ریخته است بسی خون خلق، تیغ زبانها7نقل کریںخط امان بود آزادگی ز آفت دورانکه سرو رنگ نبازد ز آه سرد خزانها8نقل کریںگران شوند سبکها ز خلق تنگ به خاطرسبک شوند ز میزان حسن خلق، گرانها9نقل کریںعجب که چرخ فراموشکار محو نمایدچنین که فکر تو صائب شده است ورد زبانها◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمز راستی نبود خجلتی گشاده جبین راکه نقش راست نسازد سیاه روی نگین راصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 839اگلی نظماندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرهاسیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرهاصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 841آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمز راستی نبود خجلتی گشاده جبین راکه نقش راست نسازد سیاه روی نگین راصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 839
اگلی نظماندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرهاسیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرهاصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 841