شاعر: صائب
بیخودی داشت ز فکرِ دو جهان آزادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم
دست خود بوسه زند هر که کند آبادم
سفر بیخودیام پا به رکاب است، کجاست
باددستی که به یک جرعه کند امدادم؟
کار من در گره از پرهنری افتاده است
دارد از جوهر خود مو قلم فولادم
باد یارب ز سعادت همه روزش نوروز
هر که در عید نیاید به مبارکبادم!
ناله مرغِ گرفتار اثرها دارد
خواهد افتاد به دامِ دگران صیادم
خانه آینه را تنگ کند بر شیرین
بیستونی که مصوَّر شود از فرهادم
منم آن گوهرِ شهوار که از غلطانی
از کنار صدف چرخ به خاک افتادم
شبِ آبستنِ امید شد آن روز عقیم
که من از مادرِ سنگیندلِ دوران زادم
به چه امید دهم دامن فریاد از دست؟
من که فریادرسی نیست به جز فریادم
نیست آن مصرع برجسته خدنگش صائب
که اگر بال برآرد، برود از یادم
زمین
زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 316
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 317
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 371
عالم بیخبری بود بهشت آبادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5613
فارسی متن کا ماخذ: گنجور