شاعر: صائب
بس که دارد گرد کلفت چهره احوال من
روی می مالد به خاک آیینه را تمثال من
بلبل من از حریم بیضه تا آمد برون
گل ز شبنم خیمه بیرون زد به استقبال من
نامرادی مطلب افتاده است در راه طلب
ورنه مطلب پاکشان می آید از دنبال من
دیده ام در بی پر و بالی گشاد خویش را
ناخن پرواز نگشاید گره از بال من
گرچه ساغر در خو مجلس به دور افکنده ام
کوه را از پا درآرد رطل مالامال من
هدیه ای اهل هنر را به ز عیب خویش نیست
عیبجو بیهوده افتاده است در دنبال من
یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیست
می شود آیینه صاحب جوهر از تمثال من
می شدم صائب در اقلیم سخن صاحبقران
گر نمی شد صرف تسخیر بتان اقبال من
زمین
بسکه ناموس وفا داردکمین حال من
هرکه بسمل گشت میبندد تپش دربال من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2534
همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال من
میشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2535
می دود حاجت به راه خواهش از دنبال من
همت استغنا همی آرد به استقبال من
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 475
فارسی متن کا ماخذ: گنجور