شاعر: بیدل دهلوی
بسکه ناموس وفا داردکمین حال من
هرکه بسمل گشت میبندد تپش دربال من
بیخودی در بال حیرت میرسد آیینهام
میتوان کردن به رنگ رفته استقبال من
ساز پروازم هوای گلشن دیدارکیست
جوهر آیینه میباشد زگرد بال من
دوش در بزم وفا نرد تجرد باختم
ششجهت را بر قفا افکند نقش خال من
در دل هر ذره گرد وحشتم پر میزند
گر همه آیینهگردی نیست بیتمثال من
نسخهٔ داغست و سامان سواد سوختن
میتوان خواند از جبینم نامهٔ اعمال من
کو جنونی کز نفس شور قیامت واکشم
چون شرر تفصیل چندین گلخن است اجمال من
جز فنا در هیچ جا امیدی از آرام نیست
آتشم خاکستر افتادهست در دنبال من
همچو گل بیدل خمار انفعالی میکشم
شرم پار است آبیار ریشهٔ امسال من
زمین
بس که دارد گرد کلفت چهره احوال من
روی می مالد به خاک آیینه را تمثال من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6113
می دود حاجت به راه خواهش از دنبال من
همت استغنا همی آرد به استقبال من
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 475
همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال من
میشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2535
فارسی متن کا ماخذ: گنجور