زمین
یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را
تا به خواری ننگرد رندان دردی خوار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 32
چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
فرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 33
کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را
وز فراموشان دهد یاد آن فرامش کار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 34
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 159
تنگدستی راست سازد نفسِ کجرفتار را
پیچ و تاب از وسعتِ ره میفزاید مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 54
کجروی بال و پرِ سِیرَست بد کردار را
راستی سنگِ رهِ رفتار باشد مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 55
کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار را
داس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 57
نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار را
شمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58