شاعر: جامی
یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را
تا به خواری ننگرد رندان دردی خوار را
شرع را آزار اهل دل تصور کرده است
زان گرفته پیشه خود شیوه آزار را
طبع بر گنج حقیقت قفل و شرع آمد کلید
تا دهد زان گنج بیرون گوهر اسرار را
هر که جنباند کلید شرع را بر وفق طبع
طبع نگشاید به رویش جز در ادبار را
منکر اهل طریقت را ز عرفان بهره نیست
نیست جز جهل جبلی موجب انکار را
سر وحدت منطق الطیر است جامی لب ببند
جز سلمیانی نشاید فهم این گفتار را
بوی عشق از گفته عطار عالم را گرفت
خواجه مزکوم است ازان منکر بود عطار را
زمین
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 159
تنگدستی راست سازد نفسِ کجرفتار را
پیچ و تاب از وسعتِ ره میفزاید مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 54
کجروی بال و پرِ سِیرَست بد کردار را
راستی سنگِ رهِ رفتار باشد مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 55
آه میباشد مسلسل خاطرِ افگار را
در درازی نیست کوتاهی شبِ بیمار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 56
کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار را
داس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 57
نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار را
شمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
فرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 33
کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را
وز فراموشان دهد یاد آن فرامش کار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 34
فارسی متن کا ماخذ: گنجور