شاعر: جامی
چند بوسم دست و پا پیک دیار یار را
فرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را
یار اگر طعن فرامش کاریم زد باک نیست
زانکه با یادش فرامش کرده ام اغیار را
خواندمی طومار غم بی او ولی چون شد مرا
نامه اش تعویذ جان طی کردم آن طومار را
دیده ام آزار ازان رخ دور می خواهم دلم
تا دهد بیرون به شرح دوری آن آزار را
لیک نازک باشد آن خاطر ندانم چون کنم
درج در گفتار کم درد دل بسیار را
بنده جامی و دعای او که برناید ز دست
خدمتی زین به دعاگویان خدمتکار را
چون مراد نامرادان آمد آن همواره باد
بر مراد او مدار این گنبد دوار را
زمین
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 159
تنگدستی راست سازد نفسِ کجرفتار را
پیچ و تاب از وسعتِ ره میفزاید مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 54
کجروی بال و پرِ سِیرَست بد کردار را
راستی سنگِ رهِ رفتار باشد مار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 55
آه میباشد مسلسل خاطرِ افگار را
در درازی نیست کوتاهی شبِ بیمار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 56
کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار را
داس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 57
نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار را
شمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار را
تا به خواری ننگرد رندان دردی خوار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 32
کیست کز عشاق پیغامی رساند یار را
وز فراموشان دهد یاد آن فرامش کار را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 34
فارسی متن کا ماخذ: گنجور