شاعر: صائب
رود چگونه به این ضعف کار من از پیش ؟
که من به پای نسیم سحر روم ازخویش
شود عیار بد ونیک در سفر ظاهر
یکی است تیر کج و راست تا بود درکیش
عجب که برق فنا گرد من تواند یافت
چنین که جلوه اومی برد مرا از خویش
مشو ز ساقی یاقوت لب به می قانع
مده به مطلب جزئی کریم راتشویش
لب سؤال سزاوار بخیه بیشترست
عبث به خرقه خود بخیه می زند درویش
زکاوش مژه او حلاوتی دارم
که جوی شهد بود درنظر مرا هر نیش
به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو
که دربساط فلک نیست رزق بی تشویش
همان ز شرم کرم چهره اش عرق ریزست
کریم اگر دو جهان را دهد به یک درویش
دلم به فقر و غنا ازقرار خویش نگشت
به خشکی وتری آب گهر نشد کم و بیش
عیار ناله صائب مپرس از بیدرد
نمک چه کار کندبادلی که نبود ریش ؟
زمین
عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند، چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی؟
گفت: من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد، و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند، و در مدت یک ماه همه را صرف کرد، چنانچه به قرض محتاج شد.
جامیبهارستانروضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)بخش 8
مشو فریفته حسن صورت ای درویش
به روی شاهد معنی گشای دیده خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 187
به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیش
به کردگار رها کرده به مصالح خویش
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 15
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش
که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 290
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور
به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 75
دلی که دید که غایب شدهست از این درویش
گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 338
به شکر آنکه تو در خانهای و اهلت پیش
نظر دریغ مدار از مسافر درویش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 43
کجاست نشتر مژگان دوست تا دل ریش
هزار چرخ زند بی خودانه بر سر بیش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 390
به اختیار تو در باختم ارادت خویش
کنون به لطف تو مستغنیم من درویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 323
فارسی متن کا ماخذ: گنجور