زمین
شد به زلفش دل شکسته اسیر
رب سهل علیه کل عسیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 446
وقت شبگیر بانگ نالهٔ زیر
... یر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 63
مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 14