شاعر: سعدی
غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد
ازو درست نیاید غم غریبان خورد
زمین
چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد
تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 28
ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 919
منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد
ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 103
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد؟
چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد؟
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 106
به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد
که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3756
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند: «نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟» گفت: «نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مُرد و هِشت.»
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 1
فارسی متن کا ماخذ: گنجور