شاعر: سعدی
دهل را کاندرون زندان بادست
به گردون میرسد فریادش از پوست
چرا درد نهانی برد باید؟
رها کن تا بداند دشمن و دوست
زمین
روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده، ناگاه از دور سیاهی پیدا شد، چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند، نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبی.
روباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت: الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته، اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست؟
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 4
به مادرم گفتم ای بد مهر مادر
نبیره دوست من دشمن نه نیکوست
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 23
گرفتم حضرت ملا ترش روست
نگاهش مغز را نشناسد از پوست
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 4 - صوفی و ملا
فارسی متن کا ماخذ: گنجور