زمین
کاری کردم نگه نکردم پس و پیش
آنرا که چنان کند چنین آید پیش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1043
ای برده دل من چو هزاران درویش
بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 227
گه در پی دین رویم و گه در پی کیش
هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 228
هر چند بود مردم دانا درویش
صد ره بود از توانگر نادان بیش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 229
از عشق تو ای سنگدل کافر کیش
شد سوخته و کشته جهانی درویش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 232
آمد به سر کوی تو مسکین درویش
با چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 89
پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
شمعش گفتا که نیستی دور اندیش
عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 10
دی بر سر خاک دلبری با دل ریش
میباریدم خون جگر بر رخ خویش
عطارمختارنامهباب بیست و پنجم: در مراثی رفتگانشمارهٔ 10
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
از خویش به جز هیچ نیابد کم و بیش
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 29
گفتی که نشان راه چیست ای درویش
از من بشنو چو بشنوی میاندیش
عطارمختارنامهباب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدنشمارهٔ 4