از عشق تو ای سنگدل کافر کیش
شد سوخته و کشته جهانی درویش
در شهر چنین خو که تو آوردی پیش
گور شهدا هزار خواهد شد بیش
زمین
کاری کردم نگه نکردم پس و پیش
آنرا که چنان کند چنین آید پیش
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1043
آمد به نماز آن صنم کافرکیش
ببرید نماز مؤمنان و درویش
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 34
ای صاحب مال، فضل کن بر درویش
گر فضل خدای میشناسی بر خویش
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 38
بوی بغلت میرود از پارس به کیش
همسایه به جان آمد و بیگانه و خویش
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 39
جایی نرسد کس به توانایی خویش
الا تو چراغ رحمتش داری پیش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 44
آمد به سر کوی تو مسکین درویش
با چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 89
پروانه به شمع گفت: میسوزم خویش
شمعش گفتا که نیستی دور اندیش
عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 10
دی بر سر خاک دلبری با دل ریش
میباریدم خون جگر بر رخ خویش
عطارمختارنامهباب بیست و پنجم: در مراثی رفتگانشمارهٔ 10
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
از خویش به جز هیچ نیابد کم و بیش
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 29
گفتی که نشان راه چیست ای درویش
از من بشنو چو بشنوی میاندیش
عطارمختارنامهباب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدنشمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور